#رز_خونی_پارت_81


گفتم : ای ای ملیحه خانوم . شنلتو بپوش .

گفت : ای بابا . باشه .

ملیحه شنلشو پوشید و کلاهشو گذاشت سرش منم همین طور . باهم راه افتادیم سمت در اتاق ... از اتاقم که اومدیم بیرون .... بیرون سکوت بود و سکوت .

باهم رفتیم توی باغ ... صدای عصبانی عماد و صدای خسته مش بابا رو میتونستم بشنوم . اخه من موندم این ابجی ما به چی این عماد گند اخلاق علاقه مند شده . البته شایدم علاقه نباشه شاید یه هوسه . نمیدونم بابا .

رفتیم نزدیک عماد و مش بابا .... ملیحه استین شنلمو کشید و اشاره کرد بشینیم روی چمنا .

گفتم : چرا اینجا ؟

گفت : اینجا بهتره .

میخواست کنار عماد باشه .... جوری که دیده نشه . عجب عقلی دارن این جوونا . والا ما هم سن اینا بودیم نمی دوسنتیم عشق چیه عاشقی چه کشکیه . حتی اسم شوهر رو هم به زبون می اوردیم سنگسارمون میکردن . بدبختیه دیگه .

ملیحه داشت با ناخن هاش بازی میکرد و منم که برگ چغندر .... اخه من چه گناهی کردم .

از سر جام پاشدم و به ملیحه اشاره کردم میرم قدم بزنم . داشتم راه میرفتم که دیدم شاهین ته باغ دقیقا کنار پنجره اتاقم وایساده ... قدم هامو تند کردم و بعد از چند دقیقه بهش رسیدم .

گفتم : به به اقا شاهین . ناپیدا بودین شما ؟

گفت : به به مهتاب خانوم . ما چرا ؟ شما کم پیدا بودین !

گفتم : ما زیر سایه خدا بودیم شما چطور ؟

گفت : ما هم زیر سایه بعضیا .

نه خوشم میاد دروغ گو نیست ... حتی اگرم بگه نزدیک به حقیقت میگه .

گفتم : اینجا کاری داشتین ؟

گفت : نه داشتم میدیدم که پنجره اتون مشکلی نداره چون اقا طارق دستور دادن تمام پنجره ها رو عوض بکنم .

اقا طارق غلط کرد با تو ... مرتیکه ... لا الله الا لله

گفتم : نخیر پنجره من هیچ مشکلی نداره ؟

romangram.com | @romangram_com