#رز_خونی_پارت_80


بلاخره اشکام سرا زیر شد و زار زار گریه کردم . از شدت گریه ام بیهوش شدم .



*******



دو روز گذشت ... بیشتر این دو روز یا قبرستون بالا سر قبر بابا بودم یا میرفتم تو کلبه و بعضی وقتا هم پیش داراب بودم .

زیاد نمی خواستم تو جمع باشم چون شاید شاهین یا طارق رو میدیدم و از اونجایی که هیچ تسطلی روی نفرتم نداشتم یک هو میزدم همه چیز رو خراب میکردم .

اون روز تو اتاقم نشسته بودم ... ملیحه هم نشسته بود روی تخت و داشت نقاشی میکشید منم داشتم یه شال گردن برای ماهان میبافتم . نخ رو دور دستم پیچیدم و شروع کردم دوباره بافتن ... زیر ... رو ... زیر ... رو ... زیر .... رو !

ملیحه گفت : ابجی . یه سوال ؟

گفتم : بپرس عزیزم .

گفت : عماد کجاست ؟

بهش نگاه کردم و گفتم : تو باغه . پیش مش بابا .

گفت : میشه منم برم تو باغ .

گفتم : نخیر چون هوا سرده سرما میخوری .

گفت : اما من میخوام برم تو باغ .

گفتم : ملیحه رو حرف من حرف نزن دختر خوب .

گفت : خیلی بدی مهتاب .

و روشو به حالت قهر برگردوند .... اخه ابجی گلم میدونم بخاطر عماده این کارا .

گفتم : باهم بریم ؟

گفت : اره اره . اخجون عاشقتم .

romangram.com | @romangram_com