#رز_خونی_پارت_79
صورت طارق از بین دود های سیگار هم دیده میشد ... یه صورت گرد و سبزه رنگ با موهای مشکی که یه دونه تار موی سفید هم توش دیده نمیشد و چشمای بادومی طوسی رنگ . بدک نبود اما کسی که ازش حرف میزد احتمالا خیلی ازش سر تره .
شاهین : عشق تو رو کور کرده طارق . مواظب باش پسر .
طارق : به نظرت من پسرم ؟ من یه مردم . البته دارم میشم .
شاهین : حالا از اون بگزریم .... مهین رو دوس داری ؟
طارق یه پک محکمتر کشید و دود های سیگار رو با لذت بیرون داد .
طارق : بازیچه خوبیه .
باورم نمیشد !!! طارق مامان رو فقط بخاطر لذت میخواد .... میخواد اونو بازیچه خودش قرار بده ؟
شاهین : تا چه حد ... ؟
طارق : زیباست ... اما نه به زیبایی عشقم .
شاهین : یعنی مهین چه جایی توی زندگیت داره ؟
طارق : اووووم ... یه لذت .
خندید ... یه خنده که چنگ زد روی قلبم ... شاهین هم خندید همراهش . خنده شاهین باعث شد قلبم یخ بزنه .
ناخن هامو تا حد ممکن توی دستم فشار میدادم و توی دلم هی به شاهین و طارق بد و بیراه میگفتم .... کاش هیچوقت پای این دو نفر به زندگی ما باز نمیشد !
ازت متنفرم طارق .
ازت بیزارم شاهین .
واقعا که ....
سریع از اونجا دور شدم . می دویدم سمت عمارت .... قطره اشکی از گوشه چشمم چکید اما بهش اعتنا نکردم .
کاش مامان اینجا بود و می فهمید .... کاش درک میکرد حرف های منو ... کاش اینقدر اجازه نمیداد این عشق مسخره اش این همه رشد بکنه .
سریع رفتم تو عمارت و بعدم سریع رفتم توی اتاقم ... در اتاقم رو باز کردم و رفت تو اتاق . در خودش بسته شد ... خودمو انداختم رو تخت .... گریه ام نمیگرفت . اخه چرا ؟ چرا ؟ چرا چرا چرا ؟
romangram.com | @romangram_com