#رز_خونی_پارت_78


طارق : به موقع اش میفهمی . اما هدف من فقط اونه . فقط و فقط اون .

شاهین : خواستن توانستن است طارق خان .

طارق : البته که من می تونم . شاهین تونستی احساسشو نسبت به من در بیاری ؟

شاهین : ازت خوشش نمیاد و رک و راست بگم ازت متنفره .

طارق : حالا میبینی که چطور به دست و پام می افته . اون زن رویا های منه !

یعنی کی ؟

کی زن رویا های طارقه وقتی مامان نیس . مطمئنا شاهین و طارق از مامان صحبت نمی کنن اما دارن از کی صحبت میکنن ؟

یه چند قدم رفتم عقب و اروم و بی سر و صدا از اونها دور شدم ... ابکش هنوزم داشت از تهش اب میچکید .

اینقدر حوسام درگیر بود که نزدیک بود ابکش بی افته از دستم اما این اتفاق نی افتاد !

به در عمارت رسیدم و اونو با پام هل دادم ... وارد عمارت شدم و سریع رفتم سبد ابکش رو گذاشتم توی اشپزخونه ... بعد از اشپزخونه اودم بیرون و رفتم دوباره توی باغ . باید چیزای بیشتری میفهمیدم .

رفتم همونجا که طارق و شاهین نشسته بودن . دوباره فال گوش وایسادم تا ببینم چی میگن .

طارق : شاهین ... یه روزی تو میشی عین عماد .

شاهین : میدونم . اما زیادم دوس ندارم عین اون بشم .

طارق : نترس . از اون بالاتر میشی .

یکم سرمو بردم جلو ... میدیدمشون ... طارق نشسته بود روی صندلی و جلوش یه میز کوچیک بود و شاهین هم نشسته بود رو به روی طارق ... دقیقا عین کسایی که شطرنج بازی میکنن . اما اونا داشتم بازی معما میکردن نه شطرنج .

کاش بازی شطرنج بود .... از معما خوشم نمیاد .

طارق پکی به سیگار توی دستاش زد و گفت : به نظرت خوشگله ؟

شاهین : اره . خوشگله .

طارق : اما به نظر من فوق العاده اس .

romangram.com | @romangram_com