#رز_خونی_پارت_139


از جاش پاشد .... ترکه و کمربند رو انداخت یک طرف .

با خستگی گفت : بلاخره که آره رو میگی . یعنی باید بگی ..... چون من میخوام برسم به مقامی که همیشه عاشقش بودم ..... خودتو برای فردا آماده کن .... این دفعه من لذت میبرم و تو به توسط شوهرت طارق خان میخوری .

پوفی کشید و از در بزرگ انبار خارج شد .... بعد از رفتنش تازه دردم گرفت ..... دستامو با سختی باز کردم ..... از یه طرف صورتم خون می اومد و خونی که از دهنم پاشیده بود از فرق سرم به پایین میرقصید ...... قطره های اشک با خون یکی شده بود و رنگ صورتی رو به وجود اورده بود .

قطره های اشک رو با پشت دستم پاک کردم اما تنها چیزی که پاک شد خون بود و خون .

لباس خواب سفیدم پر از خون شده بود .

با بی حالی از روی زمین پاشدم .... پای چپم لنگ میزد ..... به سختی تا اتاقم رفتم .... باید به اینجا بگم اتاقم ؟

خب اره, باید بگم .

یه در رو باز کردم .... دستشویی و حموم با هم بود .... نمیدونم چه جوری خودمو انداختم کف حموم ... فقط میدونم روی کف حموم کمی خوابیدم بعد خودمو کشون کشون تا لگن رسوندم .... وقتی به در حموم نگاه میکنم خون های خودمو میبینم .... خون تا کف زمین هم ریخته شده و عین نقاشی طرحی رو به وجود اورده بود .

یه آه کشیدم و آب رو باز کردم .





*********************************



فصل سوم ( ملیحه خان قاجار )



بعد از اینکه دفتر رو تموم کردم .... به خون هایی که روی کلمات اخر ریخته شده بود نگاه کردم .... یه قطره اشک از چشام چکید ..... یه قطره دیگه .... یکی دیگه و یکی دیگه .

یعنی مهتاب اینقدر زجر کشیده ؟

داد زدم : مهـــــــــــــــــــــــــــــــتا ب ؟! کجایی ابجی ؟

ماهان و عماد سراسیمه وارد اتاق شدن .... اشک ریزون نشستم کف اتاق مهتاب ..... گل های رز پرپر شده و خونی رو برداشتم و چسبوندم به صورتم .

romangram.com | @romangram_com