#رز_خونی_پارت_140


ماهان که تازه فهمیده بود سرشو با دست گرفت و تکیه داد به دیوار .... عماد اومد کنار من زانو زد .

عماد منو دوس داره ؟ اره داره اما الان بهش فکر نکنم بهتره .

عماد منو توی بغل خودش گرفت و بوسه ای به موهام زد .... شاید این کاری بود که خیلی بهم کمک میکرد و واقعا کرد .

اخه چرا ؟ چرا چرا ؟

ماهان از اتاق زد بیرون ..... من و عماد توی آغوش هم دیگه توی اتاق مهتاب .... الهه عشق و درد ..... تنها بودیم .

عماد گفت : ملیحه تو تمام دفتر رو خوندی ؟

گفتم : اوهوم . یه چیزی باید بهم بگی ..... !

گفت : چیو ؟ من چیزی ندارم که بگم !

گفتم : حرف مغزت رو نزن ..... حرف دلتو بزن عماد ..... ما 8 سال رو بدون حرف زدن گذروندیم در صورتی که هر دوتامون میدونستیم .... عماد بگو . خواهش میکنم بگو .... نزار نتیجه امون بشه مهتابی که از 17 سالگی تا الان که 26 سالشه ..... عماد خواهشا بگو . بگو که حرف دوتامونه .

دهن باز کرد که بگه اما ..... اما افسوس . که بازم اون غرور لعنتیش نزاشت .... اخم کرد و از روی زمین پاشد ..... از اتاق بیرون رفت . نه نه عماد ..... بخدا من دوست دارم اما دوس ندارم غرور دخترونه امو بشکنم .

اشکامو پاک کردم ..... داشتم از اتاق مهتاب می اومدم بیرون که چشمم به جعبه موسیقی خورد .... میگفت که نمیدونه کی اون جعبه رو آورده اما بهش آرامش میداد .

جعبه رو چنگ زدم و از اتاق مهتاب اومدم بیرون ...... رفتم تو اتاق ماهان .

گفتم : ماهان این جعبه چیکاره اس ؟ این رو دیگه کی فرستاده ؟

یکم به جعبه نگاه کرد , گفت : داراب اورده .

تعجب زده به ماهان نگاه کردم . تازه یادم اومد که داراب عاشق مهتاب بوده .... اما اونم باید فهمیده باشه که مهتاب الان کجاست و نقشه طارق چی بوده ؟!

جواب این سوال ها فقط عمه میدونه .

به ماهان گفتم باید بریم خونه عمه اینا و اونم اولش شاید تعجب کرد اما موافقتش رو اعلام کرد .

سریع لباسامو پوشیدم و جعبه رو با خودم بردم .... نقشه ها که نداشتم .

بعد از چند ساعت رسیدیم به خونه اشون ..... توی دهکده نبود بلکه بیرون و 4 تا شهر دهکده اون ور تر بود .

romangram.com | @romangram_com