#رز_خونی_پارت_137


با گریه و ناله گفتم : دیدی گلاب خاتون ..... دیدی بدبخت شدم . حالا چیکار کنم ؟

اونم با گریه گفت : خانم جان ناشکری نکن دختر .... خدا کمکت میکنه .... خدایا خودت حساب این طارق عوضی رو برس .

کاملا رفتم توی آغوشش و زار زار گریه کردم ..... بعد از اینکه یکم خالی شدم اورم از بغلش اومدم بیرون و سرمو گذاشتم روی شونه هاش .

پرسیدم : گلاب خاتون توی عمارت چه اتفاقی افتاد ؟

گفت : والا دخترم من که بعضی اوقات باید بیام اینجا و بیشتر عمارتم ..... من اگه بگم چه بلایی سرت اومده به قول قدیمی ها چوبم به خیسه ..... وقتی ملیحه رو زخمی و نالون اوردن سریع زنگ زدیم دکتر اومد .... اون موقع طارق بودش ..... وقتی فهمیدیدم تو ناپدید شدی فقط باید میدی که مهراب و سیاوش چه جوری داد میزدن .... زنگ زدیم طاهره خانوم اومد ..... بیچاره طاهره خانوم سالومه رو اروم میکرد .... سایه هم این وسط یک هو غش کرد ..... کلا یه اوضاعی بود خانم جان .... بدتر از همه اقا داراب با اقا شاهین یک دعوایی کردن که نگو البته رفتن تو حیاط اما صداشون می اومد .... میگم خانم جان ..... شما عاشق اقا شاهینی ؟

سرمو تکون دادم ..... قطره اشکی از گوشه چشمم چکید .... گلاب خاتون با دستای پینه بسته اما لطیف اشکمو پاک و صورتمو نوازش کرد .

چقدر از بودنش در اینجا خوشحالم .... با این که طارق گفت مادرتم اینجا میاد اما گلاب خاتون رو به مامان ترجیح میدم .

دستای پینه بسته و زحمت کشیده گلاب خاتون به نطر من خوشگل تر از دستای کرم مالیده شده مامانه .... شاید تمام این اتفاق ها زیر سر مامان باشه .... شاید زیر سر من و شایدم زیر سر دلم .

مامان عاشق طارقه .... طارق عاشق منه .... من عاشق شاهینم و شاهین عاشق پول و شهرت .

یعنی اخر این داستان چی میشه ؟ تلخ یا شیرین ؟ سرنوشت ما آدمای این بازی کدوم گزینه اس ؟ یک : تلخ .... دو : شیرین .

خودم به شیرینش اعتقاد دارم چون بابا بهم یاد داد که هیچوقت به برگه های سرنوشت بی احترامی نکن .... شاید باهات لج کرد .

من نکرده هم باهام لجه چه برسه وقتی بکنم .

گلاب خاتون با ناراحتی گفت : ببین دخترم .... من ازدواج نکردم هیچوقت چون عاشق نشدم ..... خدا بیامرز مادرم بهم یاد داد تا وقتی دلت دستور نداد ازدواج نکن و تا حالا دلم دستور نداده ...... اما تو .... دلت دستور داده که عاشق بشی .... حالا هیچ فرقی نداره اون طرف کی باشه .... تو هر کاری میتونی بکن تا بدستش بیاری .... بهش بد نگو .... دلشو بدست بیار .... شاهین پسر بدی نیست .... با 27 سال سن دنبال پوله چون خانواده فقیری بودن ..... ببین دخترم ..... هر کاری باهات کردن تحمل بکن .... باور بکن شاید درد زیادی داشته باشه اما برای خدا اینقدر دوس داشتنی میشی که نمی تونی باور بکنی . حالا هم من باید برم .... فردا میام .... پاشو پاشو ببرمت توی اتاقت .

به کمک گلاب خاتون از روی زمین پاشدم و باهم راه افتادیم ته انبار که 4 تا اتاق بود ... رفتیم تو بزرگترین اتاقش .... برعکس خود سالن انبار این اتاق اینقدر قشنگ و خوشگل شده بود که نمیشد باور کرد ..... ولی چه فایده ؟!

گلاب خاتون منو خوابوند روی تخت و بعد از یه ربع از اتاق رفت بیرون ..... با حرف های گلاب خاتون و آرامشی که بدست اورده بودم قبول کردم که این روی بد سرنوشته و باید باهاش بجنگم . و من میجنگم تا آخرش ..... فقط بخاطر شاهینی که منو شاید ادم حساب نکنه اما نمی دونه که بدور از علاقه اون مرد رویا های منه .... با تموم بدی هاش دوسش دارم ... میپرستمش ..... حتی اون بوسه هایی که برای بازی دادن من بود رو هم دوس داشتم .... شاید تمام این کارا باعث شد طعم یه بازی خطرناک رو بچشم .... تمام اینا باعث شد عاشق بشم و هر روز بیش از حد و بیش از حد دوسش داشته باشم .

دمر روی تخت خوابیدم .... از چیزی ه یه لحظه اومد جلوی چشمم تعجبی کردم که نگو .

یه گلدون درست عین مال من که تو اتاقمه .... پر از گل های رز سفید !!!

پس کار طارق بوده .... حتما هم شاهین این گلا رو میدزدیده ..... پس اقا گل رز دزده شاهین بوده .... چقدر دوس داشتم برای خودش میدزدیده نه برای طارق .

یه خنده آروم کردم و رومو کردم اونور ..... یه کشف بزرگ باعث شد بقیه راز کوچیک ها هم کشف بشن .

romangram.com | @romangram_com