#رز_خونی_پارت_136


_ اشک نریز .... ارزش نداره .

نه نه نمی تونم باور بکنم !!!!

سرمو بلند کردم و دیدمش .... شاهین رو دیدم که دستاشو کرده تو جیباش و با خیال راحت داره به من نزدیک میششه .

شاهین گفت : مهتاب بانو ارزش نداره برای یه اتفاق گریه بکنی . حیف چشمای همسر طارق خان نیس که پر از اشک بشه .

داد زدم : تو چی میخوای ؟ تو دیگه این وسط چیکاره ای ؟

گفت : برات توضیح میدم .

داد زدم : توضیح بده دیگه .

گفت : هی روزگار ..... من شاهین محمودی شاید یه نخود تو زندگی خان قاجار بودم .... یادمه یه روز طارق اومد پیشم و گفت که عاشقت شده و میخواد تو رو بدست بیاره .

گفتم خب چی به من میرسه ..... گفت : جانشینی من ..... از اون وقت فهمیدم کلید در های بسته من تویی ..... من با تو یه بازی خطرناک رو شروع کردم ..... من یه ادم حیله گرم ..... فقطم بخاطر شهرت پیدا کردن .... از وقتی با طارق گشتم خیلی از سر ها برای منم خم میشد .... خوشم می اومد برام احترام بزارن .... به هر حال .... من قرار بود از احساس تو نسبت به طارق و کار های تو اطلاع پیدا بکنم .... احساست بهش نفرت و یه کینه عمیق بود و کار هاتم معلوم بود .... همیشه دنبالت بودم و هیچ جا نشده بود که تو نری و من اونجا نباشم البته بیرون از عمارت .... من باهات بازی کردم .... اونم چی ؟! با احساس و قلبت ...... ضربه بدی خوردی ..... بین خودمون باشه ..... تو به من علاقه مند شدی ! خب سوالی هست ؟

با ناباوری گفتم : تو تو یه پست عوضی آشغالی شاهین .... تو خیلی عوضی هستی . حالم ازت بهم میخوره ....اصلا ازت متنفرم عوضی آشغال .

با یه لحن خاصی گفت : گفتم سوال نه حرف دل .

اروم و اهسته پرسیدم : میخواستی چی بشی ؟

گفت : اهان اینو نگفتم .... میدونی که عماد دست راست پدرت بود .... خب چرا منم دست راست شوهرت نشم ؟

داد زدم : طارق شوهر من نیست .

اومد جلوتر و گفت : میـــــــــشه .... بزار یه چیزی رو توضیح بدم .... هر کار غلط تو و هر آشغال بازی تو هم به ضرر خودته هم خانواده ات .... البته خودت بیشتر چون تو این تویی که ضربه های ترکه رو تحمل خواهی کرد . در ضمن فکر نکن خیلی راحت اینجا نشستی و همینجوری میمونه .... جواب نه تو .... ضربه های پی در پی لگد و ترکه اس .... شاید بدست من شاید بدست خود طارق معلوم نی . شبت خوش .

شاهین آروم آروم از اونجا دور شد و من حیرون و پریشون خوابیدم کف زمین سرد انبار ..... دوباره در باز شد ..... وااای خدایا گلاب خاتون ! خدایا شکرت

داد زدم : گلاب خاتون !!!

اروم و اهسته گفت : خانم جان ... الهی قربونتون برم من .... ای خدا کرمتو شکر .

اومد سمتم و نشست بغلم ..... سرمو گرفت توی دستاش و یه بوسه به پیشونیم زد .

romangram.com | @romangram_com