#رز_خونی_پارت_135
ملیحه گفت : مهتاب پس کی میرسیم ؟ من از بارون میترسم .
گفتم : ترس نداره که عزیز دلم . بارون نعمت خداست باید شکرگزار باشیم ابی کوچیکه .
گفت : سالومه کوچیکه نه من .
خندیدم و گفتم : چشم مادربزرگ .
اونم خندید و دستمو فشار داد ..... صدای یه چیزی رو از پشت سرم میشنیدم .
بارون شدت گرفت ... حس کردم ملیحه داره میخوابه ..... چادرمو گرفتم بالا .... صدا ها نزدیک میشدن .... و ترس من بیشتر و بیشتر میشد . سریع دست ملیحه رو کشیدم و باهم دویدم ... اون سوال پرسید چی شده و من گفتم که فقط بدوه .... یه چیزی منو نگران کرده بود .... یک هو یه چیزی خورد توی سرم و ملیحه افتاد روی زمین و من دیگه هیچی یادم نبود جز اینکه کشیده شدم به سمت بالا .
بوی بعدی به دماغم خورد .... چشامو باز کردم .... تاریکی و تاریکی .... اما یه نور رو دیدم که باعث شد برای چند لحظه چشام اذیت بشن .
یه نگاه به دسام انداختم .... بسته شده بودن ..... وا یعنی چی ؟ اصلا من کجام ؟
_ زیاد تلاش نکن که بفهمی .... میخوام همه چیز رو بگم .
داد زدم : طــــــــــــــــــارق ؟
_ آقا طارق.... اره عزیزم .... خودمم ..... اینجا هم که میبینی مال من و توه .
گفتم : عوضی آشغال ... من چرا اینجام ؟ چی از جون من میخوای ؟ چی ؟
گفت : آآ زیاد داد نزن .... از دخترای جیغ جیغو بدم میاد .... میخوای بدونی قضیه چیه ؟
سرمو تکون داد و اون گفت : توی دهکده ما بدنیا اوردن دختر جرم بدی بود ..... البته میگم فقط ما .... تا اینکه دومین بچه طاهر بدنیا اومد .... یه دختر با موهای مشکی و چشمای مشکی تر از موهاش ..... طاهر دلش نیومد تو رو بکشه برای همین این رسم رو شکوند و بدنیا اوردن دختر دیگه جرم نبود . اسمشو گذاشت مهتاب چون توی شب بدنیا اومده بود .... طاهر عاشقانه مهتاب رو میپرستید چون به اعتقاد خودش مهتاب نیمه اون بود ..... همسر طاهر مهین بزرگ نیا .... یه زن زیبا و خوش رو بود .... چشمش دنبال من بود اما من هیچ اهمیتی بهش نمیدادم ..... من دوسش نداشتم ... حتی یه درصد ..... خلاصه .... بچه های دیگه ای اومدن اما مهتاب هنوزم عشق پدرش بود .... خوشگل و زیبا .... میشد گفت که بعضی اوقات مردم می اومدن تا این کوچولوی ناز رو ببینن . مهتاب بزرگتر شد تا وقتی شد 14 سالش .... دختر بزرگی با جامه مشکی افتاده روی یه تیکه سنگ قبر ..... وقتی میگفت بابا یه چنگ می اومد و میزد به قلبم .... بلاخره مهتاب بانوی ما بزرگ شده بود و پدرش رو از دست داده بود .... تنها چیزی که از شخصیت مهتاب فهمیدم اینه که یه دختر حساس و شکننده اس . اون شب خوابم نبرد .... دیدن چشمای تو منو دیوونه کرده بود .... فهمیدم این دل دیوونه یه چیزیش شده .... این دل دیوونه عاشق مهتاب شده ..... تصمیم گرفتم بهت برسم .... هر جوری که هست .... اومدم و به مادرت گفتم که من عاشقتم و اونم از خدا خواسته قبول کرد .... ما با هم ازدواج کردیم اما همین یه هفته پیش بود که مادرت فهمید همه چیز رو ...... اونم حالا اینجاست .... پیش دخترش ..... اما اون توی اتاق دیگه اس و تو توی این انبار بزرگ ..... من با مادرت ازدواج کردم تا به تو نزدیک بشم .... در اینجا من تنها نبودم .... یه کسی همیشه بهم کمک میکرد .... خودت میفهمی کی بود .... ولی حالا تنها یه کلام ...... مهتاب خان قاجار عروس رویاهای طارق خان قاجاره و این دو با هم عروسی خواهند کرد . قبول داری ؟
داد زدم فریاد زدم خودم به در و دیوار زدم و گفتم : نــــــــــــــــــــــــه .
سوزش بدی رو توی پهلوم احساس کردم
_ تا وقتی جواب اره رو بهم ندادی همینجوری زجر میکشی گل رز من .... خواب های خوش ببینی .
یه نگاه به ترکه ی توی دستش کردم ..... نه نه این سرنوشت من نبود ..... نه نه این جواب راز ها نبود ..... خدایا چرااااااااااااااااااااااا ا ؟ چرا ؟
طارق دور شد و من تنها توی انبار خانواده خان قاجار تنها شدم ..... بغضم شکست ... بلاخره اشک سرازیر شد .
romangram.com | @romangram_com