#رز_خونی_پارت_134
داراب یه کاغذ و خودکار از توی جیبش در اورد و شروع کرد به نوشتن روی کاغذ ... فقط میتونستم چندتا از کلمه ها رو بخونم .
تموم که شد برگه رو به من داد و به بهونه دستشویی رفت بیرون اما معلوم بود میخواست با خودش تنها باشه .
روی کاغذ نوشته بود " نمیتونستم حرف بزنم چون بغض توی گلوم آزارام میداد . با شاهین خوش باش مهتاب .... مطمئن باش که عاشقی .... منم عاشق شدم اما بگذریم از عشق من فقط مهم اینه که تو به شاهین برسی و من امید دارم که میرسی .
مهتابم ..... خوش باش با این حقیقت که عاشقی اما مواظب باش که قبل از اینکه احساس شاهین به خودتو بدونی نشکنی ...... تمام . "
به قطره اشکی که روی کلمه مهتاب افتاده بود خیره شدم .... یه بغض نشست تو گلوم و آزارم داد . یه آه بلند کشیدم و تکیه دادم به مبل و دستمو گذاشتم روی دسته اش .
عین همیشه .... بین این که باید پای شاهین بمونم یا برم با داراب موندم .... مغزم میگه داراب اما قلبم میگه شاهین .
اما خب شاهین همیشه پیروز میشه .... یعنی قلبم .
داراب هم میگفت مواظب باش که نشکنی .... یعنی اونم فکر میکنه شاهین مناسب نیست ؟ چرا هیچکی فکر نمیکنه که شاهین و من زوج خوبی میشیم ؟ اصلا چرا باید اونا فکر بکنن ؟ همین که خودم بدونم کافیه .... من به شاهین میرسم و باهم خوشبخت میشیم .
28 اردیبهشت یک ماه بعد
مهراب داد زد : مهتاب پاشو باید بری کارنامه ملیحه رو بگیری .
گفتم : وای خاک به سرم الان پا میشم .
سریع از روی تخت پاشدم و سریع هم لباسامو پوشیدم ..... روسریم رو محکم گره زدم و چادرمو گرفتم دستم ..... از اتاق زدم بیرون و سریع چهار تا طبقه رفتم بالا .... داشت بارون می اومد و ساعت 3 بعد از ظهر بود ... اخه کارنامه رو ساعت 4 بعد از ظهر میدن ؟
سریع ملیحه رو آماده کردم و بلاخره با هم از عمارت زدیم بیرون ..... ملیحه دستشو توی دستم محکم گذاشته بود و منم گه گاه فشار میدادم دستشو .... نگران بود .... خب اره دیگه بایدم نگران باشه .
از باغ هم زدیم بیرون و همین که زدیم بیرون یه تاکسی دربست گرفتم سمت مدرسه .... امروز ماشالا همه ریخته بودن بیرون .... حس میکردم یکی پشت سرمونه اما همش که پشتو نگاه میکردم کسی رو نمی دیدم .
بلاخره ماشین وایساد و ما هم پیاده شدیم .... هنوزم بارون میبارید ..... دیگه هوا تاریک شده بود .
رفتیم توی مدرسه و ملیحه سریع دوید سمت دوستاش .... منم رفتم کارنامه اش رو بگیرم .... خیلی سخت بود تحمل کردن نگاه های مادرا .... بلاخره کارنامه رو گرفتم و با ملیحه رفتیم توی حیاط .... همه اشو 20 شده بود . یه بوس محکم از لپاش کردم .
ملیحه زودتر از من رفت سمت در مدرسه و منم بعد از چند دقیقه خودمو رسوندم بهش .
هر چقدر وایسادیم برای تاکسی هیچ ماشینی از اونجا رد نشد برای همین بلاجبار پیاده راه افتادیم تا عمارت .
romangram.com | @romangram_com