#رز_خونی_پارت_133
والا ماهان جان منم ندیدم ..... از اون وقتی که مامان سالومه رو بدنیا اورد فقط یه چند شب مجبوری کنارش خوابید .... خودشو مثلا علاقه مند به پسر نشون میداد در صورتی که براش فرقی نداشت فقط چون ما بچه های اون و طاهر بودیم دوسمون نداشت ... اون چند روزی هم که خوب شده بود میخواست که از بچه هاش اجازه بگیره تا مثلا بشه عشق طارق در صورتی که هوسشه .
هر چی جوش میزنم از دست این طارقه .... آخر سرم زهر خودشو میریزه ... اول که یه سریا رو دور کرد بعدش معلوم نیست چی میشه .
خدایا خودت ختم بخیرش بکن .
تقه ای به در خورد و پشت بندش صدایی اومد .
_ مهتابی مهتابی بدو .... عمه اینا اومدن .
گفتم : ملیحه ... الانه میام .
یه باشه ی بلند و پر انرژی گفت و رفت ... عموما وقتی ملیحه همچین واژه ای میگه یعنی داراب اومده و بند خدا ملیحه نمیدونه که داراب الان زمین تا آسمون با اون داراب فرق کرده .
به هر حال از اتاق زدم بیرون و چهار تا طبقه رو به زور رفتم پایین ... البته نشون نمی دادم که درد دارم اما خب درد داشت منو میکشت .
بلاخره رسیدم به سالن .... صدای سکوت نبود بر خلاف تصور من ..... صدای خنده و شادی و از این جور چیزا بود . خلاصه ما وارد شدیم و دهنمون خورد به فرش و همونجا موند .
داراب داشت میگفت و میخندوند .... عجیبا .
داراب گفت : به به مهتاب بانو تشریف آوردن . خوبید بانو ؟ میخواستید یک سال دیگه می اومدین ؟
با تعجب گفتم : اِ سلام داراب خوبی ؟
گفت : چه عجب بانو دو کلام حرف زد . به افتخارش .... دوستان کسی مایل به دست زدن نیس .... جون من ؟ این تن بمیره ؟ جان عمه ی نداشتم ؟ جان عمو ؟ جان خاله جون ؟ جان همسر گرامی ؟ جان ترشیده های اینجا ؟ جان من کج ؟ نبود ؟ دوستان کسی احتمالا منو یابو فرض نکرده .... به به دستا رو ببین که چقدر قد کشید ان.... افرین افرین همینجوری اگه به خر گیر اوردن دیگران ادامه بدین به جون خودم که نه خودش اوستا میشید .
سیاوش اینقدر خندیده بود که از چشماش اشک در می اومد ..... منم دلمو گرفته بودم و از خنده داشتم می مردم .
بعد از یه خنده حسابی رفتم نشستم کنار ملیحه و سیاوش .... داراب نزدیکم بود .... اومد جاشو با سیاوش عوض کرد و ملیحه هم رفت پیش عمه .... ما دوتا تنها بودیم تا اینکه ...
داراب گفت : میدونم تعجب کردی که اون دارابی که یه هفته پیش دیدم با این از زمین تا اسمون فرق داره .... اره فرق کردم ... چون فهمیدم با گوشه گیر شدن چیزی درست نمیشه .... اره باور دارم که تو منو دوس نداری اما من یه روزی داشتم .... امیدوارم به اونی که میخوایش و خواستی منو با اون عوض بکنی برسی ... الان رابطه ما همون دختر دایی پسر عمه اس .
گفتم : داراب ..... میتونم بهت یه چیزی بگم ؟
سرشو تکون داد و ازش قول گرفتم تا به کسی نگه .... تمام ماجرا عاقشی من به شاهین رو بدون استفاده از صحنه هاش تعریف کردم .
اونم با دقت بهم گوش میداد ... وقتی بهش گفتم احساس سبکی داشتم .
romangram.com | @romangram_com