#رز_خونی_پارت_132
یکی از کتابا رو که شبیه یه دفتر بود برداشتم . اتفاقی یکی از صفحه هاشو باز کردم .
" امشب اومدیم خونه عمه ..... خب راستش زیاد از اونجا خوشم نمیاد اما خب چیکار باید بکنم ؟ نمیشه روی حرف عمو حرف زد .... عمو رو خیلی دوس دارم ... همیشه اینجاست و آماده به کمکه .... البته نمیدونم چرا رفتار بچه های بزرگتر باهاش بده . سالومه داره گریه میکنه و بهونه میگیره .... حتما بهونه مهتابه چون من تا حالا ندیدم مامان یه بارم یه سر به ملیحه و سالومه بزنه .
تازه !!! دارابم مشکوک شده .... الان خونه نیست و معلوم نیست برای چی تیپ زده . فک کنم داره کم کم به فکر ازدواج می افته اما الان ؟ تازه 17 سالشه . دقیقا همسن مهتاب . خب دیگه من باید برم . تا بعد "
هه چه جالب .... ماهان نمیدونه طارق خان چه آدمیه .... فک میکنه فرشته است در صورتی که من فکر میکنم دستیار شیطانه . کسی که چند سال بعد از مرگ برادرش بره زن برادرش رو بگیره فرشته اس ؟ تازه معلوم نیس چه جور علاقه ای هم به مامان داره ! جلو ما میگه عزیزم توی تنهایی میگه هوسم .
کتابو گذاشتم سر جاش و از اتاق زدم بیرون . چقدر مسخره اس این زندگی کوفتی .
توی اتاق سالومه رفتم .... پاهام حالا بیشتر درد میکرد .... از دردش یک لحظه نفسم بند اومد .
یه نگاه به غروب خورشید انداختم که نورش توی اتاق پخش شده بود .
چقدر غم انگیز .... بلاخره هر کسی یه روزی یه طلوعی داره و یه غروبی اما اونی که پس از هر غروبش یه طلوع دیگه هم داره خورشیده .
چشامو از خورشید گرفتم و دوختم به ریشه های فرش .... افتادم به جونشون ..... کارم هیچ ربطی به فکرم نداشت . همه اش تو فکر اون دره و اتفاق های توش بودم .
همش یه صدایی داخل مغزم میپیچید ولی نمی تونستم واضح بشنوم که چی میگن .
یه لحظه دست از کارم برداشتم و به اون صدا گوش دادم
_ میدونی مهتاب بانو ..... تو الان داری خودتو قربونی یه بازی میکنی . اسمش عشقه .... خیلی ها بهش میگن عشق یک طرفه البته تا اون زمانی که از علاقه طرف خبر ندارن .... اما تو فقط از روی کار های شاهین حس میکنی که اون هم به تو بی میل نیس .... خب اره منم اگه پسر بودم به یه دختر چشم و گوش بسته خوشگل بی میل نبودم .... تو دختر شکننده ای هستی مهتاب .... یک عمر پدرت تو رو محدود نگه داشت چون از روح ضعیف تو خبر داشت . حالا تو داری همه حفاظت های پدرت رو با یه بازی و حس احمقانه از دست میدی . مهتاب به خودت بیا .... جلوی بیشتر شدن این احساس رو بگیر .... من آینده روشنی در انتظار این عشق نمی بینم . به خودت بیا .... خواهش میکنم روی رفتار شاهین قضاوت نکن به حسش فکر کن .... شاید از یه رابطه خواهر برادری هم کمتر باشه چه برسه به معشوق و عشق ! فقط اینو میدونم داری زیاده روی میکنی . مواظب خودت نه روحت باش .
قطره اشکی چکید .... سخنی گفته شد که دوسش نداشتم . دلی شکست و روحی لطمه خورد .... و تنها قربانی این ماجرا من بودم .... یعنی چقدر میتونه حقیقت تلخ باشه ؟ ممکنم نیست که دیگه شیرین بشه . بخدا حس من به شاهین یه هوس کودکانه نیس .... یه جور دوست داشتنه .... داره هر روز بدون کنترل من بیشتر میشه . شاید احمقانه باشه اما خب دوسش دارم . این حرف ها اینقدر برام تلخ بود که تونستم حتی مزه اش رو هم بچشم ..... شاید دروغ بگه ... شاید شاهینم منو دوست داشته باشه . شاید کارای اون از روی دوست داشتن باشه نه هوس .
اصلا شاید نه .... دروغ دروغه .... قبلم بهم میگه . درست میگه .... همیشه حرف قلب آدم درسته .... شاید منطقی درکار نباشه اما حس درست میگه .
از روی زمین پاشدم و به سمت پنجره راه افتادم ..... وقتی رسیدم به پنجره , پنجره رو باز کردم و زل زدم به نور نارنجی رنگی که از پشت کوه های بلند و سر بلند بود . یه حسی بهم میگفت یه اتفاق می افته و یه حسی بهم میگفت هر اتفاقی افتاد تو پاش بمون و تا آخرش بجنگ با اون اتفاق و این یعنی اینکه اون اتفاق خوب نخواهد بود .
سرمو از پنجره کردم بیرون .... بادی وزید و موهامو تکون داد ..... سرمو گرفتم سمت آسمون .... حس میکنم که خدا بهم زل زده و میگه باهام حرف بزن . ببین خدا من فقط بنده تو ام و زیاد ازت چیزی نمیخوام فقط میخوام عاقبت من و این عمارت و این دل دیوونه رو ختم بخیر بکنی . همینه حرف یه دختری که لای خون و خون بازی بزرگ شد ... دختری که با وجود محدودیت ها و دیوار ها حریر سرخ عشق رو پیدا کرد .... دختری که تحمل کرد برای خودش و خانواده اش .... خدایا من نمیگم من درد بیشتری کشیدم اما تا یه حدودی چشیدم و نکشیدم این درد هاتو .... بازم شکرت ای خدا .... شکرت که منو دیدی .... صدامو شنیدی .... بهم یه قلب دادی که حالا عاشق شده . بگذریم که اخر این قلب عاشق چی میشه ....
فقط بدون که ..... خاک زیر پاتم خدا جون . خودت کمکم کن .
سرمو کردم تو و پنجره رو بستم . یه نگاه به تخت خالی سالومه انداختم ... اون الان تو سالن بود و من اینجا .... یاد حرف ماهان توی دفترش افتادم "
من تا حالا ندیدم مامان یه بارم یه سر به ملیحه و سالومه بزنه " .
romangram.com | @romangram_com