#رز_خونی_پارت_131


با کمک شاهین از دره اومدیم بیرون اما همین که خواستم برم جلو شاهین محکم دستمو گرفت که باعث شد تعادلم بهم بخوره و بی افتم تو بغلش .

شاهین با لحن مهربونی گفت : خانوم خانوما میدونم از عید گذشته اما من هنوز از تو عیدمو نگرفتمااا !

گفتم : خب حالا چی میخوای ؟

سرشو اورد جلو ..... یه نگاه عمیق به چشمام کرد و بعدشم یه نگاه به لبام انداخت .... خودم فهمیدم چی میخواست . لباشو آروم گذاشت روی لبهام .... دستامو گذاشتم روی سینه اش و اون دستاشو دور کمرم محکم حلقه کرد .

بعد از چند دقیقه لب هاشو اروم از روی لب هام برداشت و زمزمه کرد : حالا دیگه من عیدیمو گرفتم . بریم ؟

اروم و بی سر و صدا گفتم : بریم .



با هم از توی سوارخ رد شدیم و وارد باغ شدیم ..... اون گفت که میره ته باغ کمک مش بابا و به منم گفت برم عمارت .

خوشحال و سر حال راه افتادم سمت عمارت ..... گونه هام گوله آتیش بود و میسوخت . موهام از زیر کلاه زده بود بیرون و ریخته بود روی صورتم .

در رو هل دادم و وارد عمارت شدم .... یه صدا هایی از توی سالن می اومد . رفتم تو سالن .... همه جمع بودن به غیر سایه , مامان و اون مرتیکه عوضی .

یه سلام بلند گفتم و همین که خواستم از کنار میز و گلدون رد بشم خوردم به میز و میز خورد به گلدون و گلدون داشت می افتاد روی زمین که دستی گرفتتش .... از روی میز پاشدم و از همه عذرخواهی کردم .... برگشتم و عماد رو دیدم که همونجوری اخمو گلدون رو توی دستش گرفته بود .

اروم گفت : حواست نیست ؟ پیش کیه ؟

گفتم : نه حواسم نبود اما منظورت چیه که پیش کیه ؟

گفت : خودت میدونی . بلاخره عاشقی درد خوبی نیست . هست ؟

تعجب زده و سردرگم زل زدم به اخم های توی هم عماد .... یعنی فهمیده بود ؟ یعنی باید لاپیشونی میکردم ؟ نه .

سرمو انداختم پایین و از کنارش رد شدم .... رفتم توی اتاقم چون حوصله جمع رو نداشتم .

نرفتم توی اتاقم .... دیگه وجب به وجب اون اتاق بزرگ رو بلد بودم ..... برام دلگیر شده بود ... به گمونم دلم دیگه این اتاق یک نفره رو نمی پسنده .... اما نمیدونم چی میخواد فقط میدونم شاهین را میخواد .

پله ها رو رفتم بالا ..... طبقه دوم رو گذروندم و رفتم سوم .... آخ ... ماهان سهراب چقدر دلم براتون تنگ شده .

رفتم توی اتاق ماهان .... هنوزم بوشو میداد .... رفتم سمت کتابخونه اش و به کتاب هاش یه نگاه انداختم .

romangram.com | @romangram_com