#رز_خونی_پارت_130


گفت : من بدبخت چه گناهی مگر کرداهه که تو اینطوری با من کرداهه .

خندیدم و دوباره یه دونه زدم به بازوش .... برای من راجا شده .

از روی پاهام پاشد و بلند شد .... قد رشیدی داشت ماشالا اما منم قدم بلند بود و مشکلی اینجا وجود نداشت خدا رو شکر .

یک هو دیدم کلاهمو برداشت .

یکم رفت عقب تر و از اونجا داد زد : بدو بدو مهتاب بانو ... البته اگه کلاه نازنینتو میخوای .

گفتم : اِ شاهین نامرد نشو دیگه .... بده دیگه ... من پا ندارم چلاقم .

گفت : نوچ نوچ . باید بیای بگیری .

ناچار با پای چلاقم از روی گل ها پاشدم و پشتمو تکوندم ..... حالا اون بدو من با اون وضیعت بدو ...... خیلی تند می دوید و منم با اون وضیعت بهش نمی رسیدم .

اخر سرم تسلیم شدم و اونم کلاه رو گذاشت روی سرم .

وقتی داشتم میشستم منو صدا زد و گفت که بیام اونجا ..... رفتم کنارش .

واااای چه ناز !!!

یه گربه کوچیک و ناز داشت توی گل ها قدم میزد .

شاهین گفت : ببین چقدر کوچیکه .

گفتم : الهی . کاریش نداری که ؟

گفت : نه بابا . من آزارم به مورچه هم نمیرسه چه برسه به گربه . البته دل خوشی ازشون ندارم .

گفتم : وا چرا ؟

گفت : بعدا توضیح میدم . حالا فقط حال کن .

با شاهین نشستیم روی زمین و به گربه که متوجه ما نشده بود و داشت پرسه میزد نگا میکردیم . زیاد با هم حرف نمیزدیم اما خب یه وقتایی وقتی سر حرفی باز میشد دیگه شده بود و به سختی میشد جمش کرد .

شاهین بلند شد و به منم اشاره کرد که بلند بشم .... فک کنم میخواست که باهم بریم تو عمارت . البته خوب بودا اما بودن تنهایی با شاهین رو بیشتر دوس داشتم .

romangram.com | @romangram_com