#رز_خونی_پارت_123










وارد عمارت که شدم حس کردم یه فضای غیر عادی اینجا وجود داری ... یه چیزی غیر عادیه و من میتونستم حسش بکنم اما نمیدونستم چی !!!

اول رفتم تو اتاقم و یه دستی کشیدم به سر و صورتم ... چادرمو محض احتیاط برداشتم و رفتم تو سالن ..... کسی تو سالن نبود .... مگه میشه ؟ پس این صدا ها برای چیه ؟

مطمئنا اون طارق عوضی با مامان تو اتاقن .... فقط صدای داد و بیداد از کجا میاد ؟

از توی سالن اومدم بیرون و چشامو بستم .... به صدای این عمارت گوش دادم ..... اتاق مهراب !!!!

اتاق مهراب بر خلاف بقیه اتاقا یه سالن بود برای خودش ..... چادرو انداختم توی سالن و دویدم سمت اتاق مهراب .... اره اره صدا از اینجا می اومد .

وارد اتاق شدم .

سایه وایساده بود رو به روی مهراب و از خشم داشت میلرزید .... سیاوشم اروم نشسته بود روی تخت مهراب .

گفتم : چی شده ؟ این صدا ها برای چیه ؟ مهراب تو منو صدا کردی ؟

سایه به جای مهراب گفت : خانوم خانوما بیا ببین چی شده . میخوان منو به زور شوهر بدن . من شده بمیرمم شوهر نمیکنم .

تعجب زده گفتم : کی اینو گفته ؟ کی ؟ یعنی چی ؟ اصلا برای چی ؟

مهراب گفت : میخوان از شر ما راحت بشن .... سایه رو فردا شوهر میدم . تازه بعداز ظهر طارق به سهراب و ماهان گفت که میخواد برای درس بفرستتشون تهرون . شاید ملیحه رو هم بفرسته .

گفتم : غلط کرده . این عوضی چی از جون زندگی ما میخواد ؟ هیچکس حق نداره پاشو از این خونه بزاره بیرون .

سیاوش اروم گفت : چرا داره . کسی به حرف ما توجه نمیکنه . وقتی گذاشتیم طارق بشه اقای این عمارت یعنی با دستای خودمون حکومت این عمارت و این باغ رو از دست دادیم . مهتاب به حرف تو هیچی عوض نمیشه .

سر درگم نشستم روی تخت و سرمو گرفتم توی دستام .... یه پوف بلند کشیدم .

سایه با گریه گفت : من هنوز جوونم . من نمیخوام همین الان به زور شوهر بکنم . مگه زمان قدیمه ؟ الان همه خودشون انتخاب میکنن شریک زندگیشونو اما من چی ؟ من باید به زور شوهر بکنم ؟ وااای خدایا خودت به دادم برس .

romangram.com | @romangram_com