#رز_خونی_پارت_122
نزدت چه شبها , با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا , لبها به لبها بودیم
با یکدیگر ما , پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا , غرق تماشا بودیم
مهتاب
امشب که پیش تو ام
او رفته و من مانـــــــــــــــده ام
آه .... افســـــوس
دیگه ادامه نداد .... سرشو چسبوند به سرم .... سرم به پیشونیش خورد ... خندید ... خندیدم .
غرق توی چشماش شدم .... اونم انگار غرق شده بود توی چشام .
زیر لب گفت : فارغ ز دنیا , لبها به لبها بودیم . میخوای باشیم ؟ میخوای فراغ از دنیا باشیم ؟
گفتم : آره ... میخوام .
لبهاشو چسبوند به لبام .... منم همراهیش میکردم ... آروم لب های همدیگه رو می بوسیدیم .... طعم شیرین لبهاش منو غرق توی خودم کرده بود .... واقعا از دنیا و دور و برم غافل شده بودم .
دستامو چسبوندم به سینه اش ... میخواستم یه امشب رو گناه بکنم و بزارم یک بار خودم باشم که یه مرد نا محرم رو میبوسم .... خدایا منو ببخش اما من .... من دارم عشقمو میبوسم .
شاهین دستاشو دور کمرم حلقه کرد .
چقدر اون بوسه و بوسه های بعدی چسبید .... هر چند زیاد طول نکشید چون مهراب منو صدا کرد و منم مجبور شدم از کلبه برم بیرون .... هر چند جسمم توی راه عمارت بود اما روحم هنوزم توی کلبه کنار شاهین مونده بود .
romangram.com | @romangram_com