#رز_خونی_پارت_121
اینقدر خندیده بودیم که دیگه اشک از چشامون در می اومد . وای که چقدر خنده های شاهین برام شیرینه . خیلی برام شیرینه .
شاهین با خنده گفت : بگم چی بشی دختر ؟ شب عیدم منو میخندونی ؟ نمیگی بد شانسی میاره ؟
گفتم : اَه شاهین تو هم که خرافاتی ای .
گفت : نه نیستم اما از بس با گلاب خاتون گشتم اینجوریشدم .
خندیدیم .... از روی زمین پاشد و اومد بغل من روی تخت نشست .... یه نگاهی به در و دیوار کلبه انداخت ... زیر لب داشت یه چیزی زمزمه میکرد اما متوجه نمیشدم .
گفتم : چی داری میگی ؟
گفت : دارم میخونم .
گفتم : چی ؟
گفت : میخوای بخونیم با هم ؟ فک کنم تو هم بلد باشی .
مشکوک نگاش کردم که شروع کرد ...
مهتـــــــــاب
ای مونس عاشــــــــقان
روشنایی آسمانهــــــــــــا
روشو کرد طرف من و دستامو گرفت تو دستاش
مهتــــــــــــــــاب
ای چراغ آسمان
روشنی بخش جهــــــــــــان
کو ماهم ؟
romangram.com | @romangram_com