#رز_خونی_پارت_118
گفتم : یک بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون برات مراسم بگیرن شاهانه .
گفت : اوه اوه خشم مادام مهتاب .
با حرص گفتم : کجاشو دیدی ؟ از این بیشترم میبینی .
گفت : خب دیگه بسه .
از سرجاش پاشد و پشتشو تکوند .... منم رفتم یه چندتا قند دادم به رُزی خورد . تو دلم هی به رُزی بد و بیراه مگفتم که چرا عشق منو زد .
شاهین از اسطبل رفت بیرون و منم چند دقیقه بعدش اومدم بیرون .
داشتیم کنار هم راه میرفتیم .
گفتم : راستی ببین چند دقیقه پیش یه سایه یه مرد افتاد تو اتاقم تو میتونی کمکم کنی تا پیداش بکنم ؟
با تپه تپه گفت : کی ؟ من ؟
گفتم : په من ؟ خب تو دیگه . خیلی مشکوک میزنه .
گفت : متاسفم مهتاب من کار های بیشتری دارم .
گفتم : بازم میتونی .
دیگه چیزی نگفت .... بابا بفهم من میخوام یه کار رو با تو بکنم . یه تجربه شیرین حتی اگه مرگ هم باشه با تو ... در کنار تو . چقدر دوست دارم الان دست تو دست هم راه میرفتیم نه اینکه تو دستات پشتش باشه و منم توی جیب شلوارم .
هی خدا .
شاهین گفت : برای چی اینقدر آه میکشی ؟
گفتم : اِ اِ خب ... خب هیچی . هیچی .
مشکوک گفت : نه یه چیزی شده . نمیخوای بهم بگی ؟
هیچی نگفتم و سکوت کردم اما اون انگار لجباز بود و میخواست بدونه .
میخواستم بحث رو عوض بکنم برای همین رو کردم به شاهین و شاهینم ایستاد .
romangram.com | @romangram_com