#رز_خونی_پارت_116


شاید اون نه ...

پس کی ؟

اینو دیگه منم نمیدونم .

مزه خون رو توی دهنم حس میکردم .... لبام زخم شده بود .... یک هو حس کردم چیز گرمی داره از دهنم میزنه بیرون ... پاشدم و رفتم جلو آیینه .... زخم لبم زیاد بود و باعث شده بود تا خون از دهنم بزنه بیرون .... یه دستمال از توی کشو برداشتم و گذاشتم روی زخمم .

دستمال رو برداشتم و شوتش کردم تو سطل آشغال ... دیگه خون نمی اومد اما بد جور زخم شده بود .

بی اعنتا به زخم لب و پام رفتم و دراز کشیدم روی تخت .... با اینکه ظهر بود اما هوس یه خواب کرده بودم .... پتو رو کشیدم روی خودم اما همین لحظه یه سایه سیاه افتاد توی اتاقم .... از روی تخت پاشدم .... یه نور داشت از پنجره به داخل اتاق می تابید و یه نفر که سیاه پوشیده بود جلوی اون نور بود ... رفتم دقیقا جلو پنجره ... یارو هر کی بود تا منو دید پا گذاشت به فرار .

فک کنم همون یارو گل دزده است ... ای بابا کاش میشد میدیدمش و ازش میپرسیدم گل رز هم دزدیدن داره اخه ؟

حداقل طلا جواهر یه چیزی اما گل رز رو دیگه نمیدونم با ارزشه یا نه !!

این روزا همه قاطی کردن والا .... البته منم قاطی کردم ... منتهی من واقعا باید قاطی بکنم اما دیگه مخم اینجوری تاب برنداشته ... خدا رو شکر !!

تا خواستم دوباره دراز بکشم ....

_ مهتــــــــــــــــــاب بدو بیا بیرون . بدو بدو بدو بدو دیگه! اَه .

ای بابا بازم نتونستم یه خواب خوش رو دز ظهر داشته باشم

خدایا هر چی رو دوس داری بگیر غیر از خواب .

رفتم در اتاق رو باز کردم ... سایه در حالی که نفس نفس میزد تا منو دید دستمو کشید .

گفتم : سایه چته دختر ؟ بابا دستم کنده شد .

گفت : اخه باید اینو ببینی .

واقعا دیگه داشتم دیوونه میشدم ... اخه چه چیز باحالی سر ظهری وجود داره ؟

رفتیم تو باغ و اون منو برد تو اسطبل .

رفتیم سمت رُزی .... واااای خدای من .... بچه رُزی به دنیا اومده بود .

romangram.com | @romangram_com