#رز_خونی_پارت_113
از روی تخت پاشدم و رفتم در کمد رو باز کردم .... وااای یا خدا همه بغچه ها افتاد روم که .
خدا میدونه چند تا سوزن قفلی تو سرمه .
از زیر بغچه ها خودمو کشیدم بیرون .... من زیاد در این کمد رو باز نمی کنم چون هر چی لباس کهنه و وسایل بی ارزشه گذاشتم تو بغچه و بغچه ها رو گذاشتم توی این کمد .
یه نگاه خسته به بغچه های ولو روی زمین میندازم و شروع به جمع کردنشون و چپوندشون توی کمد میکنم . من نمیدونم وقتی کاری ندارم چرا در این کمد رو باز میکنم .
من امروز مشکل پیدا کردم .... من زیاد با عماد خوب نبودم اما امروز رابطه ام باهاش خوب شد .
با سالومه اینقدر بازی نمیکردم
به شاهین گیر نمی دادم
اصلا در این کمد رو باز نمیکردم .
من چم شده ؟ چه مرگم شده ؟ چرا اینجوری شدم ؟
چرا با روزای دیگه فرق کردم ؟
ای بابا چقدر از خودم که هیچی نمیدوم سوال پرسیدم . واقعا نمیدونم ؟
نوچ میدونی !
نخیر نمیدونم .... اصلا چی رو باید بدونم ؟
جواب همون سوالا . در ضمن فقط یه کلمه است .
چی ؟
پیچ پیچی .
هر هر شوخی بامزه ای بود خندیدم .
مهتاب خانوم فکر کن .
مخم ترکید از بس فکر کردم .
romangram.com | @romangram_com