#رز_خونی_پارت_112
دیگه هیچ صدایی نیومد .... راشون چیه که به ملیحه و ماهان و سهرابم ربط داره ؟
دیگه داره خیلی پیچیده میشه باید یه کاری بکنم .
استکان ها رو میزارم توی ابچکون و دستامو تکون میدم .
اخر سرم دستام هنوز خیسه و مجبور میشم بمالمشون به دامنم ... میام بیرون از اشپزخونه و وقی داشتم می اومدم از اشپزخونه بیرون سینه به سینه شاهین میشم .
گفتم : شلام اقا شاهین حال شما ؟
گفت : من عالیم تو چطوری ؟ زخم پات چطوره ؟ دیشب چطور بود ؟
گفتم : اینقدر به رخ من نکش .
گفت : نمیکشم . اتفاقا اون شب هم برای من شب خوبی بود .
نه مثل اینکه نمی خواد آدم بشه این .
گفتم : منو باش که فکر میکردم آدم شدی اما بازم شدی همون شاهین عوضی .
گفت : از چی دلت پره مهتاب بانو ؟
گفتم : از هیچی .
گفت : من تو رو میشناسم این جور موقع ها یا دلت پره میخوای خالیش کنی یا حرصت در اومده . حالا کدومش ؟
گفتم : از سر رام برو کنار ببینم . برو برو .
با خونسردی رفت کنار و منم با حرص رفتم توی اتاقم . در اتاق رو محکم و با حرص بستم .
به رخ من میکشه اون شب رو .... پسره هیز خجالت نمیکشه .
با حرص نشستم روی تخت و دستی روی ملحفه میکشم .... یاد اون شبی که ... چرا اون ... همین دیشب که از ترس و لرز داشتم میمردم و توی آغوش شاهین خوابیدم .
کاش هیچوقت نمی خوابیدم که بیاد به رخ من بکشه مرتیکه هیز .
یه چشم غره به کمد رفتم .... اون لحظه حس کردم که کمد شاهینه . میدونم که خلم اما خب دیگه اینم تصور منه .
romangram.com | @romangram_com