#رز_خونی_پارت_111
گفت : تو .... تو به ملیحه در مورد علاقه من نسبت به اون چیزی که نگفتی ؟
گفتم : نه . ببین عماد خیلی واقعا دوستون دارم و امیدوارم بهش برسی اما تو خیلی از اون بزرگتری و اون خیلی کوچیک تر .
گفت : میدونم . 12 سال زیاده !
گفتم : کیخواستی کم باشه . اما خب خوبیش اینه که قاجاریا با فاصله سنی زیاد راضی ان نه کم .
گفت : اره دقیقا .
گفتم : حالا من میخوام یه سوال بپرسم .
گفت : بپرس ...
گفتم : تو با طارق زیاد میگردی ؟
گفت : نه .... مگر این که اجباری در کار باشه و گرنه من و بابام اصلا دور و ور طارق نمی گردیم . مهتاب بین خودمون باشه ... بابام میگه طارق تو دوره جونیش دختر باز بوده .
از طارق بعید نیست .
گلاب خاتون همون موقع با یه سینی چایی اومد تو .... سینی رو گذاشت رو میز و از سالن رفت بیرون .... یه استکا چایی هم برای خودم هم برای عماد از توی سینی اوردم بیرون و گذاشتم جلوم .
دوباره شروع کردم به بافتن .... عماد هم یه سری برگه کاغذ از توی جیبش در اورد و شروع کرد به حساب کتاب ... بدبخت خیلی سرش شلوغه . خب اره دیگه اگه منم دست راست بابای خدا بیامرزم بودم اینقدر سرم شلوغ بود که نگو مخصوصا وقتی بابا مرده و این طارق خانم که دنبال هوساشه و اصلا به فکر دهکده نیست .
شونه هامو بی تفاوت بالا انداختم و با دقت زل زدم به حرکت میله ها که توی هم میپیچید .
دیگه نیاز به عینک شدم چون خیلی چیزا رو از دور نمی بینم .
استکان چایی رو گرفتم توی دستم و با دوتا قند قورتش دادم .... از سر جام پاشدم و استکان خودم و عماد رو برداشتم و بردم تو اشپزخونه .... وقتی داشتم استکان ها رو اب میکشیدم صدای صحبت های شاهین و طارق دم پنجره اشپزخونه رو شنیدم
طارق گفت : پس کی شاهین ؟
شاهین گفت : الان نه . احتمالا اردیبهشت که امتحان های ملیحه و ماهان و سهاربم تموم میشه . اخه معلماشون گفتن که از اینا زودتر امتحان میگیرن .
طارق گفت : نمی تونم دو ماه تحمل بکنم شاهین میفهمی ؟
شاهین گفت : صبر داشته باش مرد . صبر داشته باش .
romangram.com | @romangram_com