#رز_خونی_پارت_110


نه ... تو عاشق شدی .

نخیر ... اخه میشه بگی کی ؟ کیه اون فردی که عاشقش شدم .

اونو خودت بفهم اما فقط بهت میگم که عاشق شدی .

مضخرف نگو .

خود دانی .... پیداش کن اون فردی که تو قلبته .

سرمو تکون دادم تا از شر این صدای مزاحم خلاص بشم . اخه من کیه پیدا بکنم ؟

ایندفعه نشستم بغل مهراب و سیاوش . شروع کردیم به غذا خوردن که صدای خنده های مستانه مامان می اومد .... ما 5 نفر یعنی مهراب من سیاوش سایه و عماد به هم یه نگاه انداختیم .... همه سرها دوباره همزمان رفت پایین .... بقیه ما رو با تعجب نگاه میکردن .

خب اونا که نمیدونن قضیه از چه قراره ؟!

غذا ایندفعه خوشمزه شده بود .... فسنجون بود با برنج دودی . زیاد برنج دودی دوس نداشتم اما فسنجون رو دوس داشتم .

تا غذامو خوردم از پشت میز بلند شدم و همزمان با خروج من طارق وارد سالن شد .

اَه اَه اصلا قیافه اشو میبینم اووقم میگیره .

سریع از کنارش گذشتم و رفتم تو سالن .... وا ما کی تلویزیون دار شدیم ؟

خودمو پرت کردم روی مبل و به تلویزیون کوچیک قرمز رنگ نگاه کردم .... تعریفشو شنیده بودم اما از نزدیک ندیده بودم .

بیخیال از اون جعبه قرمز رنگ بافتنیم رو که توی یه سبد گذاشته بودم رو برداشتم و شروع کردم به بافتن .

وقتی داشتنم دور بعدی رو شروع میکردم هیکل مردونه و بزرگی افتاد روی مبل .

یه جیغ کوتا و خفیف کشیدم .... میله ها بافتنی افتاد روی زمین . سرمو برگردوندم و عماد رو دیدم .

گفتم : اقا عماد یه اِهمی یه اوهومی یه چیزی میگفتی .

گفت : ببین مهتاب الان وقت این حرفا نیس . فقط میخوام ازت یه سوال بپرسم ؟!

گفتم : بپرس خو .

romangram.com | @romangram_com