#رز_خونی_پارت_109
فک کنم حدود دو ساعت بود که داشتم با سالومه بازی میکردم البته گاهی هم میکشیدم کنار و اون خودش بازی میکرد .
رفتم سمت پنجره اتاقش ... ماشالا چقدر فاصله داشت با زمین ... مال من یه چند متری بیشتر نبود منتهی مال سالومه ماشالا هزار ماشالا چند هزار متری فاصله داشت .
پرده ها رو زدم کنار و از ارتفاع بالا به باغ و درختا نگاه کردم .... از اتاق من فقط میشد درخت دید منتهی از اینجا میشه همه چیز رو دید .
کسی توی باغ نبود اما بدجور هوس کرده بودم روی جاده سنگی باغ راه برم و به سنگ های روش لگد پرت بکنم و به اونا نشون بدم که ازشون قوی ترم .
هه از سنگا من زورم بیشتره اما از بقیه ..... نـــــــــــــه فقط باید بگم چشم چشم باشه .
همیشه کنار اومدم با هر چیزی که سرم اومد .... طارق با مامان عقد کرد قبول کردم که پدرم یه مهره سوخته بود توی این بازی .
شاهین وارد زندگیم شد و قبول کردم که میتونه از من زورش بیشتر باشه .
داراب ازم خواستگاری کرد و قبول کردم که باید ردش بکنم .
سایه بهم گفت همه اینا سر توه و قبول کردم که اره من اینجا مشکل سازم .
و هزار نفر دیگه که گفتن و من قبول کردم ...
فقط اینو نمی تونم قبول بکنم که ....
نمی تونم راز های طارق و شاهین رو بر ملا بکنم .
من میتونم و تمام تلاشم رو میکنم که این راز ها رو بر ملا بکنم .
صدای سالومه منو به خودم اورد و من از پنجره و فکرام جدا شدم .... برای ناهار ماهان ما رو صدا کرد و من با سالومه رفتیم تو سالن غذا خوری .
بازم مامان نبود و همه جمع بودن .... باز این عماد اینجاست .... یا به خاطر ملیحه یا هم به خاطر عید و کارای مرد دهکده تو عید .
اما من دوس دارم بخاطر گزینه اول باشه .
من که عاشق نشدم ....
یعنی نشدی ؟
ای بابا چقدر این سوالو میپرسی ؟ نه نه نه .
romangram.com | @romangram_com