#رویای_واریا_پارت_192
در این موقع واریا از جایش بلند شد و به طرف او رفت و انگشتر را به او پس داد و فگت :
-من باید این رو به شما پس بدهم .ممکنه به من بگین با این لباسهایی که پوشیدم باید چکار کنم ؟
واریا خودش پیش بینی کرده بود که باید همه لباسها را به بوتیک مارتین مایلز پس بفرسته یان خیلی محکم گفت :
-من فکر می کنم که همه ان لباسها حق واریا باشه ،همه انها
در رفتار یان و خطی که روی چانه اش افتاده بود حالیتی را نشان می داد که باعث ناراحتی واریا می شد
-نه ،نه به هیچ وجه من همه انها را پس می فرستم .اولا چون این وظیفه من است .از اینها گذشته من استفاده زیادی نمی توانم از انها بکنم انها برای من زیادی شیک هستند .
جناب ادوارد گفت :این نشانه رفتار محترمانه توست و من کاملا ًمنظور تو را می فهمم و درکت می کنم .یان حرف انها را قطع کرد:اما من درک نم یکنم .به نظر من ان لباسها مال واریا هستند انها به او داده شده که کارش و شغلش را بتواند ماهرانه تر انجام دهد و همان طور که خود شما لان گفتین از کار او خیلی راضی هستین .این حق اوست که این لباسها مال او باشه .
پدر و پسر خیره به هم نگاه می کردند واریا هم ماتش برده بود و از تعجب شاخ در اورده بود .در این صورت جناب ادوارد تسلیم شد :البته ،حالا که تو این طور می خواهی من هم حرفی ندارم .امیدارم واریا این لباسها را به عنوان هدیه از طرف کمپانی بلیک ول قبول کنه .
واریا فورا ًگفت :نه من انها را نمی خوهم ...ولی با حرکت دست یان خاموش شد و ادامه نداد .
romangram.com | @romangram_com