#رویای_واریا_پارت_193
یان گفت :پدر حالا بریم سر اصل مطالب دیگه ،قبل از هر چیز چرا شما به روزنامه درباره ازدواج ما خبر دادین ؟
وقتی که در فرودگاه لندن اماده پرواز بودیم ،انها به ما رسیدند و با سوالاتشان ما را غافلگیر کردند .من و واریا فکر می کردیم که قضیه ازدواج ما یک مسئله کاملا سری و خصوصی است و بجز خانواده دوفلوت کس دیگری نباید چیزی از ان بداند .
پدرش جواب داد :این خبر فاش شد و کاری هم نمی شد کرد وقتی که روزنامه ها منو سوال پیچ کردند فکر کردم دروغ گفتن کار درستی نباشه .کسی چه می دونه شاید به روزنامه های فرانسوی هم خبر ها برسه.
یان با سردی گفت :توضیحات شما قانع کننده نبود و حالا مسئله دومی که می خوام به شما بگم این است که من قرار دادی را که شما خیلی روی ان تاکید داشتید ،به همان صورت که مطابق میل شما بود برایتان اوردم ،ولی حالا دیگه می خوام نامه ی استعفایم را بهتون بدم .من نمی خوم همکاری ام را با کمپانی بلیک ول ادامه بدم .صدای یان بسیار ملایم و شمرده بود .ولی این مسئله برای واریا و جناب ادوارد بسیار مهیج بود و هر دو به او خیره شده بودند .ان قدر به او خیره نگاه کردند که نزدیک بود مطلبی که قصد گفتنش را داشت ،از یاد ببرد اما او سعی کرد به خودش مسلط باشد و مستقیم به چشمهای پدرش نگاه می کرد تا حواسش پرت نشود .واریا متوجه شد که یان می خواهد بار سنگین مسولیتی را که بر دوش دارد زمین بگذارد و از خیال ان اسوده شود جناب ادوارد هم متعجب پرسید :
-این مزخرفات چیه که میگی ؟
-من دقیقا منظورم را گفتم .الان مدتی است که کارم را در کارخانه شما دوست ندارم .اصولا من کار کردن زیر نظر شما را به هیچ وجه دوست ندارم .توی تمام این مدت هیچ وقت از شغلم راضی نبودم هر وظیفه خودم می دانستم امروز هم که اینجا هستم تمام تلاش خودم را تا جایی که میتونستم کردم تا مسیر شرکت را در جاده معلوم و مشخصی قرار بدهم .در حال حاضر دیگه رقیبی برای شما باقی نمانده از حالا به بعد احساس ازادی می کنم .
-منظورت از ازادی چیه ؟
-ازادی برای انجام هر کاری که دوست دارم
-جناب ادوارد پرسید :و ان چه شغلی می تونه باشه ؟
romangram.com | @romangram_com