#رویای_واریا_پارت_163
درحال حاضر فقط سنگینی این با رغمگین ر روی شانه ها و قلبش حس می کرد بدنش درد می کرد ولی این درد با نگارنی که درباره مادرش داشت فرق می کرد انت یک چمدان از لباسهایی که فکر می کردموردنیاز اوباشه اماده کدر این فاصله واریا بهدستشویی رفت تا صورتش را بشوید وقتی خودرا رد رائینه نگاه کرد تازه متوجه رنگ پزیده اش شدهو در اطراف چشمش سایه سیاهی دیده می دشد.موهایش ژولیده و نامرتب شدهبود چقدر قیافه اش با دیشب متفاوت شدهبود دیشب برای مهمانی رقص چه شور وهیجانی داشت با شستین صورت واریا هشیاری خود رابه دست اورد پوست دهان ولبهایش نازک وحساس شدهبود روی گردنش اثار کبودی از بوسه های پییر به وجودامده بود
درمقایسه با موضوع مادرش به چیز دیگری اهمین نمیداد پییر یانویاکس دیگری درمقابل مسمئله مریضی مادرش مهم بودند فقط سایه کمرنیگ از انها در ذهنش بود مسئله اساسی برایش وجود مادرش بودمادری که واریا عاشقش بود وتنهاکسی بو د ه در دنیا داشت و به او تعلق داشت اما مثل ادمیاهنی هر چه که انت برایش اماده کدرهبود پویشید موهاش را شانهکرد ویک کلاه قشنگ کوچک که با گل وروبان نزئین شدهبود روی سرگذاشت سپس بدون اراده از داخل کشو وکمد کنار تختش ،دستکس وکیفش را رداشت دیاین موقع چند صربه در اتاقت خورد و او از جایش پردی ورفت در را باز کرد
هنری گفت یک هواپیما ساعت هشت صبح حرکت می کند مادموازل خیلی شانس اوردین که یک صندلی خالی دران پیدا شدومن برایرینان رزرو کدرم
متشکرم هنری ،خیلی ممنون !
ایا جناب بلیک ول شما را تا فرودگاه می رسانند؟
نه !من یک تاکسی می خواهم،می توانید یکی برام صداکنید؟
هنری سرش را پایین انداخت وبه پله هانگاه کدر وگفت:
پس بااین وجود شما باید در ساعت هفت اینجا را ترک کنید/.الان شما یک ساعت وربع وقت دارین دراین فاصله یک صبحانه بخورین تا انت وسایلتانرا امده کند
من میلی برای صبحانه ندارم
romangram.com | @romangram_com