#رویای_واریا_پارت_162
_من حتما خواهم امد.
_متشکرم دوشیزه میلفیلد
پس از ان ارتباط قطع شد و او برای دقایقی مات و مبهوت ایستاده بود ونمی دانست چکار باید بکند. در اتاق تلفنخانه را باز کرد .هنری وسط سالن ایستاده بود. و داشت وسایل سالن را تمیز می کرد .او روی جلقه اش یک پیشبند بزرگ ابی پوشیده بود واریا به گفت :هنری من باید هرچه سریعتر به طرف لوزان پرواز کنم فرودگاه کجاست ؟من چطور می توانم به سرعت یک بلیط برای رفتن به لوزان بخرم؟
من به شما کمک می کنم تا شما اماده بشین من ترتیب همه چیز را خواهم داد حالا به انت بگویید تا به شما کمک کند من هم خبرتان می کنم
متشکرم هنری
واریا با عجله به طبقه بالا رفت و همان طور که زا جلوی اتاقها رد می شد به یاد یان افتاد اوباید به یان خبر میداد تا یان اورا به فرودگاه برساند این بودکه یکراست به طرف ااق او رفت وچند ضربه به در اتاقش رد ولی صدایی نشنید چون ترسید کهازاین سروصدا مبادا خانواده دوفلوت بیداربشوند و اوباعث زحمت انها بشود ف،خودش تصمیم گرفت در را باز کند وداخل اتاق یان شود همین کا را کرد ویدکه نپجره اتاقف کاملا باز است و اتاق ازنورخورشید روشن اماهیچ کس در ان نبود چند ثانیه به تخت خالی نگاه کرد وبه دنبال یان گشت اما کسی دران اتاق نبود در را بست وبه طرف اتاق خودش رفت
انت در انجا مشغول مرتب کردن وچیدن لباسهای او رد داخل چمدانها بدود واریا به وگفت به زودی هنری ساعت پروزا را به ما اطلاع می دهد لظفا فقط چند چیز ضروری براینمدر چمدان بگذار
مادموزال ایا خبر بدی بهتون دادند ؟
مادرم.........واریا دیگر قدرتی نداشت تا راجع به این غم بزرگ با کسی حرف بزند حتی با دخترمهربانی مثل انت راستش خود واریا هم از حرفهای مختصر دکتررگرد چیزی دستگیرش نشده بود
romangram.com | @romangram_com