#رویای_واریا_پارت_159

واریا که خشکش زده بود گیج شده بود وشاهد رفتن یان بود .او مات و مبهوت شده بود و با خود فکر می کرد :عجب او مرابوسید!او نمی فهیمد که چرا مزه دهانش این قدر فرق کرده .تنها کاری که کرد خیره شدن به در بسته بود.پس از چند لحظه اهسته از پله ها بالا رفت و داخل اتاقش شد.

خانه کاملا ساکت بود و همه د ر خواب بودند تنها صدای ساعت

پدربزرگ بود که سکوت را می شکست .وقتی واریا داخل اتاقش شد بدون اینکه چراغ را روشن کند خودش را روی تخت انداخت و صورتش را در بالش قایم کرد. او باخودش فکر می کرد وفکر می کرد وفکر

می کرد و ،وقایع مثل فیلم جلوی چشمش در حرکت بود و در ذهن ان را مرور می کرد. از دیدن این تصاویر تخیلی احساس شرمندگی می کرد.احساس شرمندگی می کرد. این افکار حال او را دگرگون کرده بود وتنهاچیزی که باعث ارامش خیال وصلح در او می شد، همان بوسه یان بود. ان بوسه یک مرد عصبانی نبود. حتی بوسه یک مرد خشن هم نبود. ان چیز دیگری بود،یک چیز غیر عادی. چیزی که نمی توانست از ان سر در بیاورد .چیزی که او را ارام کرده بود. انسانیت او انگار تمام غمها و اشکها واریا را پاک کرده بود، وبرای چند ثانیه همه چیز را فراموش کرد واریا از یاداوری حوادثی مثل بوسه های دردناک پییر و ان شهوتی که در چشمانش بود ،احساس شرمندگی می کرد .چیزهایی که تا به حال برای او در زندگی تجربه نشده بود .حالا می فهمید که عشق پییر و اعتمادی که نسبت به او داشت پیدا می کرد حماقتی بیش نبوده و توخالی بوده ،اگر یان به موقع برای نجاب او نیامده بود چه اتقاقی می افتاد؟ هرچه می خواست ازاین افکار فرار کند موفق نمی شد .وقتی به یاد زور و قدرت پییر

می افتاد که چطور در مقابل جسم ناتوان وضعیف واریا قدرت نمایی

می کرد،قدرت نمایی یک ادم روزمند در مقابل ادم بی قدرت وضعیف که چاره بجز تسلیم نداشت .او می خواست با واریا چکا رمی کند .ایا به او به چشم یک دختر حقیر و سهل الوصول نگاه می کرد ؟ایا او را به چشم پست و هرزه می دید ؟با اینکه خودش را برای چند ثانیه بعد از بوسه یا ن،فراموش کرد وتمام غصه هایش ازبین رفته بود ولی با این افکار دوباره خود را سرازیر به طرف تاریکی می دید. این افکار مغشوش لحظه ای او را رها نمی کرد واریا باید می خوابید ولی هرچه تلاش می کرد ناموفق بود

ناگهان در این لحظه چند ضربه به در اتاقش خودر او سرش را بلند کرد وتابش خورشید را از لابه لای پرده اتاقش دید. با مشاهده خورشید فهمید که صبح شده .دوباره صدای در به گوشش رسید وقتی به خودش نگاه کرد لباس شب گذشته را هنوز بر تن خویش دید.قدرت هیچ کاری نداشت تمام توانش را جمع کرد وبه سختی گفت :بفرمایین!در اتاق باز شد. باز هم انت بو که داخل اتاق شد و ایستادوگفت:

-مادوزل شما را می خواهند.....عجب !مادموازل هنوز لباس قشنگشن را درنیاورده اند !واریا اهسته از جایش بلند شدو گفت :فکر می کنم ....خوابم برده بود

انت گفت:کمی چروک شده ولی مهم نیست برایتان اطور می کنم


romangram.com | @romangram_com