#رویای_واریا_پارت_158
-من فكر نمي كنم به اين سادگي بتوني اين كار رو بكني گرچه من خودم خيلي مايلم هرچه زودتر همراه دوشيزه ميلفيلد از اينجا خارج بشم ولي قبل از رفتن مي خوام يه چيزي بهت بگم .چيزي كه به خودم قول دادم هر وقت با توملاقات كنم بهت بگم كه به نظر من تو يك ادم بي شخصيت و كاملا لاتي هستي !
حرفهاي ملايم يان شدت عصبانيت او را نشان مي داد ب طوري كه واريا با شنيدن ان دستها را از روي صورتش برداشت و خيره به او نگاه مي كرد .دو مرد يكديگر را با خشم نگاه مي كردند و مثل دو تا خروس جنگي يكديگر را تهديد به حمله و جنگ مي كردند .
قد و قامت و هيكل ان دو نفر تقريبا يكسان بود ولي پيير از نظر خوش تيپي به علت نژادش كمي از يان سر بود در عوض هيكل و استخوان بندي يان به واسطه نژاد انگليسيش اشكارا برتر بود .
پيير با لحن مسخره اي پرسيد :ايا اين گستاخي مرا مي بخشيد اگر بپرسم افتخار اشنايي را چه كسي را دارم ؟
-تو كاملا حق داري كه اين را بداني .اتفاقا من از دوستان ليتس درهام و خانواده ان دختر هستم .واريا متوجه شد كه پيير با شنيدن اين اسم چشمانش برقي زد و جا خورد ولي سعي كرد ارامش خود را حفظ كند اين بود كه خيلي اهسته گفت :ليتس درهام !اين اسم را نشنيده ام .يان كه از شدت عصبانيت با دهان بسته و از لابه لاي دندانهايش حرف مي زد گفت:
فكر كنم مي شناسي و اين اسم شالايا كه مثل نقاب خودت را پشتش ان قايم مي كني اصلا نمي تونه كمكت كنه .همان طور كه خودت بهتر مي دوني ليتس به خاطر رفتاري كه تو با او داشتي خودكشي كرد .
-اين دروغه پيير اين را گفت و روشن بود كه تطاهر مي كند و قصد پنهان كاري كردن كاري را دارد
اين واقعيته و اگر كسي به عنوان قاتل مستحق مجازات باشه اين تو هستي .-خداي من ،من به تو اجازه نمي دم من توي خونه خودم محاكمه كني برو گمشو بيرون -مطمئن باش كه اين كارو مي كنم چون اصلا نمي خوام با قدم زدن روي اسباب الوده تو خودم را كثيف كنم .ولي قبل از رفتن بايد درسي بهت بدم كه خيلي پيشتر از انها بايد مي گرفتي .كاشكي يه جهنمي داشتي كه مي تتونستي خودتو قايم كني ان وقت بهتر بود ويان همين طور كه اين حرفها را مي زد جلو مي امد و با ديدن اين صحنه واريا كه ترسيده بود جيغي كشيد .يان كه به پيير نزديك شده بود يك مشت محكم به گونه راست پيير زد .پيير هم در جواب يك چك محكم توي گوش يان خواباند .دعوا بين اين دو نفر شروع شد و اتاق از صداي خشم انها پر شد .در اثر يكي از ضربه ها پيير عقب عقب رفت و تعادلش به هم خورد و ميز كوچكي كه پر از اشياء انتيك و گرانبها بود واژگون شد .ظاهرا قدرت هر دو يكسان بود و باران مشت و لگد بر سر و روي هر دو مي باريد .واريا با وحشت به انها نگاه مي كرد و بعدا از اوليين جيعي كه كشيد حس كرد بدنش فلج شده .او نمي توانست از جايش تكان بخورد حتي نس كشيدن برايش مشكل شده بود .نمان طور كه به انها خيره شده بود دستهايش را محكم بهم گرده كرده بود و لبهايش مي لرزيد چشمهايش از تعجب گشاد شده بود .او هرگز در زندگيش دعواي دو مرد را نديده بود و از تماشاي كتك زدنهاي اين دو مرد شاخ در اورده بود .يك ميز ديگر برگشت و گلدان گران قيمت ديگر ي كه روي ان بود روي ميز افتاد و ابي كه اخل ان بود مثل رودخانه روي زمين جاري شد .ولي انها اعتنايي ته هيچ چيز نداشتند و مشغول مشت و لگد زدن به سر و صورت يكديگر بودند .با ضربه محكمي از طرف يان از دماغ و لبهاي پيير خون سرازير شد .واريا فهميد كه پيير حسابي نتبيه شده و درس گرفته .پيير با وجود ضربه هايي كه خورده بود ديگر قادر به دفاع از خود نبود .يان مشت ديگري به چانه او زد .براي چندن ثانيه قضيه مسكوت ماند و پيير وسط زمان و هما ول شده بود .بدون اينكه صدايي از ببهاي پيير شنيده شود او عقب عقب رفت و به ميز پشت سرش برخورد كرد .او نتوانست خودش را كنترل كند و بر روي زمين افتاد .به اين ترتيب كارش ديگر تمام شده بود !يان ايستاد و به او نگاه كرد .صداي نفسهايش قابل شنيدن بود .واريا ديد كه از دست راست يان خون م يايد ،ترسيد و بلند شد و ايستاد .از پا در امدن پيير ،واريا را به ياد فيلمي انداخت كه قبلا ديده بود .در ان فيلم بدن مجرم مثل جنازه وسط اتوبان افتاده بود .واريا با ناباوري پرسيد :ايا او ...مرده ؟يان قاطع جواب داد :نه فقط بيهوش شده .بعد هم گره كرواتش را مرتب كرد و بادستمالي كه از جيبش در اورد دست راست خوني اش را پاك كرد و بعد گفت :-راه بيفت بريم ،ايا چيزي همراه ودت نداشتي كه بپوشي؟واريا نگاهي به اطرافش كرد و از ر وي صندلي شال بنفش رنگي كه همراهش بود برداشت و از يان پرسيد :ايا مي خواي اين را همين طوري بزاري و بري ؟-اگر يك تپه ود اينجا بود او را پرت مي كردم توش .حالا مي ايي بريم يا اينكه دوست داري پيش او بموني ؟لحن يان بسيا رخشن و گزدنه بود به حدي كه صورت رنگ پريده واريا يك دفعه سرخ شد .-من با تو مي ايم -بسيا رخوب پس بياه بريم يان اين را گفت و از اتاق رد شد و مستقيم به طرف پنجره اي كه از وان وارد شده بد ،رفت .واير استين كت يان را ديد كه پاره شده و استر سفيد ان پيدا بود .يان در جلو مي رفت و واريا هم بدنبالش .يك دفعه واريا ايستاد و همه شجاعتش را به كار برد و گفت :-من با تو ميام ولي قبل از رفتن بايد مطمئن بشم كه او ...نمرده ...و هنوز ...زندست .بعد از اين حرف واريا ،يان مثل يك بچه حرف گوش كن برگشت و به طرف پيير رفت .دستش را زير سر پيير گذاشت و سر او را از زمين بلند كرد و با دست ديگر نبض او را گرفت .از دماع او خون روي چانه و جلوي پيراهنش ريخته بود .صورت پيير ترسناكو پريده رنگ به نظر مي رسيد به طوري كه واريا از ديدن ان مشمئز شد و نگاهش را از او برگرداند .يان با صدايي كه حاكي از نفرتش نسبت به پيير بود گفت :-حبف شد چون اون زندست ،هيچ استخانش هم نشكسته .تنها چيزي كه فردا صبح براش باقي مي مونه چند تعدادي كبودي است كه به نظر من لياقتش هم همينه .يان دستش را از زير سر او برداشت و سر پيير دوباره روي زمين افتاد .او به طرف واريا رفت و بازويش را گرفت و كمكش كرد تا بتواند از پنجره خارج شود .يك راه باريك انها را به طرف جايي كه ماشينها پارك شده بودند ،مي برد و به اين ترتيب واريا فهميد كه يان چقدر راحت خودش را به سالن رسانده بدون اينكه كسي متوجه ورود و خروج او بشود .در سكوتي سنگين يان به واريا كمك كرد كه داخل ماشين بنشيند و خودش هم پشت فرمان نشست .مهتاب به طور كامل در اسمان نور افشاني مي كرد و همه جا روشن بود ودر اين حال اريا توانست رنگ پريده يان را ببيند ولي اين پريدگي رنگ يان نبود كه روي واريا اثر گداشته بود بلكه حرفها و حركات او ،واريا را متاثر كرده بود .او هميشه يان را انساني سرسخت و موجودي غير قابل سازش پذيري تصورمي كرد .و هيچ وقت او را تا اين حد ترسناك و عبوس و گرفته و درون خود نديده بود تا حدي كه انگار واريا انجا حضور ندارد .به هر صورت يان ماشين را روشن كرد و با سرعت زياد حركت كرد .ان قدر سريع رانندگي مي كرد كه گويي مي خواهد هرچه زودتر ان قلعه را پشت سر بگذارد .اين همان جاده اي بود كه اريا كنار پيير با سرعت رعد اسايي بهه طرف قلعه مي رفتند .ولي حالا يان هم از او تند تر مي رفت .باد هم با صداي سرسام اور خود گوش انها را پر كرده بود به طوري كه حتي ازگ واريا مي خواست حرف ي بزند ششنيدن حرفهايش امكان پزير نبود .انها رفتند و رفتند تا به نظر رسيد كه چند دقيقه ديگر به داخل شهر ليون برسند .بالاخره يان سرعتش را كم كرد و حالا امكان حرف زدن وجود داشت .ولي واريا ديگر علاقه اي به اين كار نداشت و نمي دانست چگونه اغاز كند .با حالتي كه يان به خود گرفته بود كاملا ًمشخص بود كه وجود واريا را نديده مي گيرد .واريا هم خودش وجود خودش را ناديده گرفته بود .او چطور مي تواند تا اين حد احمق و بي شعور باشد كه تصور كند پيير واقعا ً او را دوست دارد .ايا او جزء اين دسته از مردان فرانسوي عاشق پيشه نيست كه هميشه درباره ان به دختران جوان هشدار مي دهند ؟او احساس گناه مي كرد و نسبت به گناهي كه به ان محكوم شده بود احساس مي كرد اب مي شود و از بين مي رود .افسردگي و نا اميدي او ار مثل يك تكه ابر كرده بود و دلش يم خواست ببارد .يان اتومبيل را كمي پايين تر از درب خانه دوفلوت نگه داشت و بعد به واريا خيره شدو گفت :تو احمق كوچولو !چطور تونستي به مردي مثل او اعتماد كني ؟واريا خواست برايش علت رفتن خود را بازگو كند اما يان اصلا گوش شنوايي براي حرفهاي او نداشت -فكر كنم چيزي درباره شالايا نشنيده باشي؟اما حتي اگر چيزي هم نشنيده باش بايد اين را بداني كه هر دتر محجوب و با وقاري از اين قبيل مردهاي لات و بي سر و پا دوري مي كند .حالا فهميدم كه چهم كسي ان دسته گلت را برايت فرستاد شب گذشته با كي بيرون رفتي .اگر مي دونسم كي باهاش همكماري داره خيي راحت مي تونستم گردنش رو بشكنم .يان كه خيلي عصباني و اخمو بود ادامه داد :تصور م يكنم خيلي شيفته عشق او شدي كه اين طور ابلهانه به خاطر حرفهاي قشنگ و دسته گلش دنبال او رفتي با وجود اينكه به من قول داده بودي كه ديگر سراغش نمي روي و علي رغم ان قولت را شكستي .بسيار خوب ديگر حرفي ندارم .اگر تو از اين تيپ مرد خوشت مي ايد بهتره كه با همان باشي .من تو را به زودي به لندن برمي گردانم و اين را بهت قول مي دم بعدا هر وقت كه دلت خواست مي توني بليط بگيري و به فرانسه به نزد او برگردي .يان با قدرت هرچه تمام تر مشتي محكم به لاستيك ماشين زد وگفت:من به جرات مي گم كه او از ديدن تو خيلي خوشحال مي شه و با تو مثل بقيه زنها رفتار مي كنه ووقتي كه انها هرچه داشتند خالصانه در اختيارش گذاشتند او پا به فرار مي گذاره و به دنبال يك صورت زيباتر مي گرده يان ديگر بيشتر از اين ادامه نداد و ترجيح داد بيشتر از اين توهين اهانت نكند .وقايعي كه در اين يك ساعت اخير براي واريا رخ د اده بود حالت شوك ه بو او داده بود و گلويش را بغض كرفته بود .او توان حرف زدن نداشت حتي نمي توانست با اشكهايش كه مثل سيل سرازير شده بود مبارزه كند و ان را نگه دارد .عاقبت با هزار زور دستگير ه در را پيداكرد و در ماشين را باز كرد .بدون حتي يك كلمه و يا حرفي براي تبرئه خودش از كاري كه كرده بود .از ااتومبيل پياده شد و روي پياده رو ايستاد و به طرف خانه دوفلوت دويد .همه جا تاريك بود ولي او براي فرار از دست يان سعي كرد دور بشود .او خود را به در خانه رساند و براي پيدا كردن كليد در كيفش را باز كرد بالا خره كليد را پيدا كرد .در اين موقع يان به او رسيد و كليد را از او گرفت و خودش در را باز كرد .واريا قدم به خانه تاريك و سرد گذاشت .براي يك لحظه مردد بود كه به كدام طرف بايد برود .او فراموش كرده بود پله هايي كه د رپشت ساختمان بود و به اتفاق انت قبلا ً از انها پايين امده بود كحاست ؟او صداي دررا شنيد كه توسط يان بسته شد .واريا خواست هرچه زودتر فرار كند كه يان فوراً بازوي او را گرفت و گفت :-اي بيچاره احمق كوچولو!تو خبر نداري كه داشتي خودتو وارد چه ماجرايي مي كردي ،تو گول ظاهر جذاب و باشكوه كسي را خوردي كه سعي كر خودش را ادم احساساتي نشان بدهد .ولي در درون اين ادم عاشق پيشه يك ادم شارلاتان وجود داشت .واريا بدون اراده سيل اشكهايش روان بود .حالت حرف زدن يان با چند دقيقه قبل كاملا متفاوت بود و خشم او به محبت تبديل شده بود و اين براي واريا ب مراتب مشكلتر از تحمل خشونت او بود .حرف زدن براي وريا مشكل بود .و مثل مجسمه اي بي حركت ايستاده بود .د رحالي كه يان او را گرفته بود او اصلا نمي توانست به يان نگاه كند .سپيده صبح به همه جا تابيده بود و هوا از ان تاريكي مطلق ،روشنتر شده بود .تشخيص هيكل يان براي واريا از طريق نور ملايمي كه به اتاق تابيده بود قابل رويت بود يان سكوت را شكست .-رمانتيك و احساساتي !چيزي كه شالايا به نظر مي رسه اما اگه تو به دنبال بوسه هاي اتشين او هستي بايد بگم اي بيچاره بي گناه مگه بوسه انگليسي چه عيبي داره ؟واريا كه از شدت گريه چشمهايش جايي را نيم ديد متوجه مقصود يان نشد .او با دستش چانه واريا را بالا گرفت و ناگهان لبهايش را ر ي لبهاي واريا گذاشت و او را بوسيد .يك بوسه ملايم عميق ،بوسه اي كه غير قابل پيش بيني بود .بوسه اي كه مي توانست تمام غمها و اشكهاي او را برطرف كند .اين كار ناگهاني يان يك سوپرايز عجيب بود .ورايا تا مي خواست بفهمد كه چه اتفاقي افتاده يك مرتبه خودش را ازاد حس كرد .يان گفت :حالا برو بگير بخواب .يان اين را گفت و به طرف در رفت و داخل خيابان شد و اهسته در را پشت سرش بست ....
romangram.com | @romangram_com