#رویای_واریا_پارت_156
اين حرفها بي اصر بود و اصلا فايده اي نداشت چون پيير ابدا به حرفهاي او گوش نمي كرد .
-خداي من متشكرم !من عشق رو به تو ياد مي دم .همه چيزهايي كه در ان انگليس سرد و گرفته يادنگرفتي بهت ياد مي دم .بهت ياد مي دم كه چطور منو بپرستي همان طور كه من تو رو مي پرستم .
واريا حس كرد ديگه داره به كلي نابود مي شه دوباره فرياد زد و گفت:نه !
پيير اعتنايي نمي كرد .
واريا ناله اي كرد ناله اي كه شبيه فرار از مرگ بود .ولي صداي ان شبيه يك بچه گربه بود كه مدام مي گفت :من نمي تونم ...من نمي تونم !اما كلمات در گلويش حفه مي شدند .پيير با عت خراب شدن لباس گرانبها و پاره شدن و ريختن نگينهايي كه روي ان دوخته شده بود شد (اين خاك بر سر توي اين بدبختي هنوز فكر لباسشه )و منظره اين شبيه به قطرات اشك را بوجود اورده بود .پيير بي توجه به همه چيز گفت :
-تو مال مني .!
-بزار برم ....!
بالاخره پيير صداي او را شنيد و جواب داد :هرگز !هرگز !تو مال مني !هرچي دلت م يخواد بگو حتي اگه بخواهي مي توني با من بجنگي .
چشمان پيير مثل دو شعله اتش قرمز شده بود و حالت صدايش وحشيانه بود .چنان شهوت در وجودش رخنه كرده بود كه چيز ديگري نمي فهميد .
romangram.com | @romangram_com