#رویای_واریا_پارت_154
قبل از جوا پيير ،واريا سريع برگشت و به طرف قسمتي رفت كه قبلا ً از ان در داخل شده بود .او جلو يك ميز تحرير بزرگ در كنار پنجره ايستاد .روي ميز همه چيز مرتب و منظم بود .او جلو يك ميز تحرير بزرگ در كنار پنجره ايستاد .روي مير همه چيز مرتب و منظم بود انگار كه هيچ كس از ان استفاده نمي كند .روي ميز يك عكس با قاب مطلا بود كه توجه واريا را به خود جلب كرده بود عكس دختر نسبتا جذابي بود كه با حريري كه روي شانه هايش را پوشانده بود و يك گل ماگنوليا بر روي موهاي تيره اش قرار داشت .
-اين كيه ؟
سكوتي طولاني در اتاق حكم فرما شده بود و واريا برا ي اينكه فقط چيزي بگويد و ان حال و هوا را عوض كند اين سوال را كرد .
پيير كه به چيز ديگري فكر مي كرد پرسيد :كي ؟
وايا با انگشت به عكس اشاره كرد و پيير در جواب گفت :او ماري كريستين نامزدمه
-چي ؟توت چي گفتي ؟وايا با حيرت فراوان به پيير نگاه كرد و پيير با پررويي ادامه داد :نامزدم .چرا تعجب مي كني .تو نامزد داري منم دارم .فرقش چيه ؟به مدت يك لحظه زبان واريا بند امده بود .كاسه صبر واريا پر شد وقتي فهميد او نامزد دارد و اينجنين با او وقيحانه رفتار مي كند .پييير از اين حالت واريا خنديد وگفت :
-مي دونم داري به چي فكر ميكني اما كاملا بي مورده .مي دوني عزيزم من و ماري از بجگي با هم بزرگ شديم و چون پدران ما با هم دوست قديمي بودند ،ما دو تا را با هم نمامزد كردند .ما دوستان خوبي براي همديگربم و او دختر جذابي است .حال يه زماني شايد امسال و يا سال ديگري با هم ازدواج كنيم چون وقت داريم حالا تصميم گرفتيم از زندگيمون لذت ببريم .اينكه او به راه خودش مي ره من به راه خودم .حالا فهميدي ؟
-بله.... اينطور فكر مي كنم اما .. اما من مي خوام برم ...خونه ...ديگه ديرم شده
وريا نمي دونست چرا ولي يك دفعه حس كرد كه ديگه دلش نمي خواد انجا بمونه و مي خواد هرچه زودتر از انجا فرار كنه .مي خواست برگرده به امنيت ان اتاق كوچك منزل دوفلوت .پيير كه متوجه موضوع شده بود به ارامي گفت :اگه ننزارم بري چي مي شه ؟
romangram.com | @romangram_com