#رویای_واریا_پارت_151

-به مراكش ؟انجا چكار داشت ؟

-او به تازگي با پسر بزرگ مباشر كاري ما ازدواج كرده بود .انها يكديگر را در فرانسه ملاقات كرده بودند و او به لارين گفت هبود كهم وليعهد عرب است و زندگي بسيار رويايي و شاهانه اي دارد .چون رنگ پوست او تيره و قيافه اش جذاب بود لارين هم حرفش را باور كرده بود .

-يعني واقعا عرب بود ؟

او بله او يك دورگه از خون عرب الجزيره بود .پدرش سياه درست رنگ كلاه من بود پسرش پوستي قهوه اي رنگ داشت كه بسيار مرد خوش تيپي به نظر مي رسيد .همه دختر ها عاشقش بودند .

-پس به اين ترتيب لارين هم با او ازدواج كرد .

-او بله انها در كليساي كاتوليگ ازدواج كردند و همان طور كه مي داني اين ازدواج طلاقي ندارد .وقتي لارين متوجه شد كه شغل و عنوان وليعهد همسرش و محل زندگي او دروغي بيش نبوده خيلي ناراحت شد

-خوب بعد چه شد ؟

-معلومه شوهرش را ول كرد و با يك تاجر پولدار اشنا شد كه همراه او در مراكش و در خانه او زندگي مي كرد .ان تاجر بسيار با نفوذ تنها كاري كه توانست براي لارين بكند پرداخت كرايه هاي خانه او بود و بالاخره لارين را به فرانسه و شهر پاريس فرستاد و بعد از انجا به انگليس رفت و ديگر از نظر ها دور شد .

-پس لارين ادم متاهليه !واريا اين جمله را زمزمه كرد و تازه پي برد عجب اطلاعات مفيدي براي يان پيدا كرده است .


romangram.com | @romangram_com