#روباه_سفید_پارت_83

رومئو:ژولیت!!!!ژولیت!!!!!

چشمامو بستم دستامو مشت کردم صدای رومئو که منو صدا میزد دور تر ودور تر شد تا دیگه اصلا نشنیدم عصبانی از ویلا زدم بیرون وبه سمت خونه رفتم...میدونم دیگه بخوامم الیسا رومئو رو به من برنمیگردونه

در رو باز کردم ورفتم تو...خونه ساکت بود...حسابی ساکت رفتم سمت اتاقم استاد رو صندلی من نشسته بود یه پیپ دستش بود

استاد:تو که میدونی من مجبور بودم نه؟

_...

استاد:نقطه ضعف...این اسم دوم خانواده برای توعه ...شب

وبلند شد واز اتاق رفت بیرون...ضعف؟من با وجود رومئو کارم رو میکردم حتی با وجود نانا...

...

این چند روزه خب مثل همیشه عمرم گذشت از وقتی رومئو رفته بود از 100متری اتاقشم رد نشده بودم استاد خیال رفتن نداشت روزای تکراری...همون روزای همیشگی زندگیم بودن ولی ولی چرا دیگه نمیخوامشون؟چرا مثل سابق از تنهایی لذت نمیبرم ؟چرا دیگه غذامو تو اتاقم نمیخورم دوست دارم اونو تو سالن غذاخوری یا الاچیق توی باغ بخورم...من چم شده...تقه به در خورد

_بیا تو

مایک امد تو:بیا یه دعوت نامه از طرف یکی از شریکای کارخونه

_دعوت نامه؟

پاکتو ازش گرفتم وبازش کردم

romangram.com | @romangram_com