#روباه_سفید_پارت_25

چشمام از تعجب گشاد شد...ژولیت؟...اره فکر کنم این اسم من بود...اوه پسر اسمم...ژولیت...اروم نانا رو از خودم جدا کردم

_نانا...

بهم نگاه کرد داشت گریه میکرد ولی من نه بی حالت بودم

نانا:موهات؟چشمات؟چه بلای سرت امده؟

الکس:بهتره بریم تو

..............

رو مبل نشسته بودیم همه ساکت بودن نانا فقط به من زل زده بود

_گوش کن نانا تو ...

یه هو پرید سمتم وموهامو کشید کلاه گیسم افتاد تو شک کارش بودم

نانا:میدونستم

رومئو همون روباهمون والکس با تعجب نگامون میکردن

_نانا!!!!!!!!!!!

نانا:چرا؟چرا فرار کردی؟

romangram.com | @romangram_com