#روباه_سفید_پارت_191

همه تو اتاق دور نانا بودیم اون کوچولو یه دختر بود الان تو بغل من بود

_نانا...اسمش رو چی میزاری؟

نانا:خب راستش...دوست داشتم اسمش رو بزارم...الکسیا...

الکس:قشنگه

_عالیه

کانامه:اره هنریه

نیک:بهشم میاد...الکسیا

رومئو:هی...چشماش ابیه...مثل ژولیت...

همگی به بچه نگاه کردیم اره چشماش مات ابی بود مثل من

شب خوابم نمیبرد واسه همین بلند شدم واروم اروم رفتم بیرون تو محوطه وزیر درخت نشستم از وقتی الکسیا رو اوردیم خونه همش تو بغل من وهالی بود ومامانیش...از یه طرف باورم نمیشد نانا مامان شده از یطرفم پی بردم من چقدر بچه دوست دارم...کانامه یه خونه درست کنار خونه ما قراره بسازه البته سر این قضیه کلی با رومئو دعواش شد نیکم دوتاشون رو با یه دا ساکت کرد نانا والکس هم قراره سمت چپ خونه ما یه خونه بسازن نیک کاراشو کرده دوست داره بقیه عمرش رو با هالی برن فرانسه...اون به اونجا خیلی علاقه داره ولی قول داده بازم بیاد دیدنمون تند تند...منم توخونه میمونم استادم با مایک برگشتن شهر قدیمی من...ولی من اینجا رو دوست دارم اونا بهم پیشناهاد دادن باهاشون برم ولی استاد از اولم میدونست من قبول نمیکنم...سرم رو گرفتم بالا به اسمون نگاه کردم...

رومئو:خوابت نمیبره؟

برگشتم وبهش نگاه کردم

_نه...

romangram.com | @romangram_com