#روباه_سفید_پارت_185

منو و رومئو ساکت بودیم اون جلوی من ایستاده بود ومن بازوی زخمیم رو گرفته بودم

الیسا:ازش بدم میاد...بدم میاد

شروع کرد به گریه کردن اشکاش صورت زخمیش رو بیشتر اذیت میکرد وخون بیشتری روی زمین میریخت

الیسا:متاسفم...ولی نمیتونم بزارم دوتاتون زنده بمونید

واسلحشو برد سمت راستش به سمت راست نگاه کردم همونجایی که میز بود که از روش لیوانارو برد زیر میز پر بود از دبه های بنزین

_اوه نه...

وصدای شلیک زود رومئو رو هل دادم واز پنجره پرت کردم بیرون ولی خودم نتونستم به موقع بپرم

رومئو:ژولیت!!!!!!!!!!

...............

(رومئو)

بخاطر افتادن از این ارتفاع زانوم درد گرفته بود ولی داشتم با بهت به ساختمون که توی اتیش میسوخت نگاه میکردم حتی نمیتونستم اشک بریزم...

_ژولیت...

عقبکی رو زمین رفتم...دستم به یه چیز فلزی سرد خورد برگشتم سمتش...یه اسلحه بود...پس اخرش این میشه نه؟درست مثل رومئو وژولیت داستان شکسپیر...ای...ایکاش داستان اینطوری تموم نمیشد...ای کاش اسم من رو اون روز برای اولین بار رومئو صدا نمیکرد...ای کاش اسمش ژولیت نبود...ای کاش اون روز بهش التماس نمیکردم که منو نبره...ای کاش...اون روز توی وان بغلم نمیکرد که ارومم کنه...اون موفق شد...اون ارومم کرد...اون عاشقم کرد ...همون باری که دستشو گرفتم که با اون مرده سمت عقب کامیون نره...میترسیدم بره وبر نگرده...و...حالا...اون دیگه بر نمیگرده...

romangram.com | @romangram_com