#روباه_سفید_پارت_184
رومئو سریع اسلحه هارو برداشت
_باب چرا یه لطفی بهم نمیکنی وسگاتو نمیبندی؟حالا!!!!
اون باترس ولرز رفت سمت بادیگاردا اونارو با طناب بست
_رومئو...ببندش
رومئو هم باب رو بست داشتم نگاه میکردم که ارنج الیسا امد بالا وخورد تو صورتم عقبکی رفتم الیسا برگشت و اسلحه رو سریع از دستم کشید بیرون
رومئو:ژولیت
الیسا:دیگه دیر شده
اسلحه رو گرفت سمتم وشلیک کرد...درد وحشتناک توی شونه راستم پیچید به الیسا نگاه کردم با رومئو درگیر شده بود معلوم شد چرا گلوله تو سرم یا قلبم نخورده چون رومئو زده بود زیر دستش...
الیسا محکم با پاش رومئو رو هل داد اون افتاد رو زمین الیسا عقبکی رفت صورتش وحشت ناک شده بود فقط یکی از چشماش باز بود اونم ازش یه ماده سفید زده بود بیرون صورتش ورم کرده بود وخون می امد لب و دماغش کاملا از بین رفته بود رومئو امد سمت من وجلوم ایستاد الیسا اسلحشو گرفته بود سمتمون پشت سرمون یه پنجره بود که ارتفاع زیادی هم نداشت
الیسا:پس...این عشقه ها؟
رومئو:اره...اره عشقه
الیسا:ازش بدم میاد!!!!!!!!!!
romangram.com | @romangram_com