#روباه_سفید_پارت_183

الیسا:من علاقه دارم نگاه کنم...

از عصبانیت داشتم منفجر میشدم...دیگه وقتشه ژولیت...اره وقتشه...وقتشه شب بیدار شه...باید برگردم به گذشتم به لیوانا نگاه کردم رومئو داشت با غم به من نگاه میکرد سریع یکی از لیوانا رو برداشتم ورفتم بالا

رومئو:ژولیت!!!!!

ولیوانو محکم کوبیدم رو میز...وبا خشم به الیسا نگاه کردم ...مزه اب میداد پس اون یکی لیوانه...

الیسا:خب نوبت توعه روباه

وخندید یه چشمک محسوس به رومئو زدم لیوانو برداشت داشت میبرد سمت دهنش که پامو بلند کردم ومحکم زدم به لیاون تو دستش لیوان رفت سمت الیسا وپرت شد روش...یکدفعه ازش دود های سفید بلند شد وپوستش کنده شد...عوضی یه جای سم,اسید تو لیوان ریخته بود باب با وحشت به دخترش که داشت میسخوند نگاه کرد وبعد فوران دستور اتش داد محکم رومئو رو هل دادم پشت مبل خودم افتادم روش

_بیرون نیا!!!!

بعد بدون اینکه بهش اجازه حرف زدن بدم بلند شدم وپریدم پشت یه مبل دیگه صدای شلیک گلوله همه فضا رو پر کرده بود همینطور صدای داد وجیغ الیسا...رو عسلی بغل مبل یه اسلحه دیدم برش داشتم یه لحضه سریع امد بیرون الیسا جلوم رو زمین زانو زده بود یقه لباسشو گرفتم و بلندش کردم واسلحه رو گذاشتم رو شقیقش

_جلو نیاید!!!!!

صدای اسلحه متوقف شد باب دستاشو برده بود بالا رومئو هم امد بیرون

_بگو اسلحه هاشون رو بندازن...بگو!!!!!!!

باب با ترس ولرز به اونا گفت اسلحه هاشون رو بندازن الیسا ناله میکرد دیگه صورتی براش نمونده بود واسلحه من رو شقیقش بود اونا اسلحه هاشون رو انداختم برگشتم سمت رومئو

_اسلحه هاشون رو بردار

romangram.com | @romangram_com