#روباه_سفید_پارت_180


از پله های خونه رفتیم بالا تا خواستیم در یکی از اتاقا رو باز کنیم یه چوب بزرگ محکم خورد تو صورت رومئو

_اهههههههه

اون افتاد زمین وخون با شدت از تو دماغش زد بیرون به الیسا نگاه کردم مثل دیوونه ها شده بود

الیسا:اگه اون روباه مال من نمیشه...پس نباید مال تو هم باشه

با چوب بهم حمله کرد دستامو اوردم بالا وچوبو مهار کردم اون از یه طرف چوب رو هل میداد ومن از یه طرف اخرشم الیسا پاشو اورد بالا ومحکم کوبید تو شکمم عقب عقب رفتم وخورد به نرده ها واز عقب خم شدم خواستم برگردم وصاف شدم که الیسا روم خم شد وبا دستاش گلوم رو فشار میداد ...کم کم تار میدیدم...

.....................................

که دست الیسا از دور گردنم کنده شد صاف ایستادم رومئو با الیسا درگیر شده بودن چوبو برداشتم خواستم باهاش از پشت الیسا رو بزنم که صدای ماشه اسلحه رو شنیدم وپشتش یه صدای اشنا

_اروم بزارش زمین شب...

برگشتم اون کسی بود که رومئو رو چند سال پیش بهم تحویل داد وقرار بود اونو به یه شهر دیگه برسونم...باب

_باب...فکر میکردم به فکر کفن ودفن باشی

باب:اشتباه فکر میکردی...به فکر دخترم بودم

_الیسا دختر توعه؟


romangram.com | @romangram_com