#روباه_سفید_پارت_177
رومئو:اون کجاست الیسا؟!!!!!
فریاد میزد عصبانی بود میتونستم از زیر ببینمشون رومئو از عصبانیت به سرخی میزد ولی منو نمیدید شبکه ها ریز بودن حتی اگه سرش رو پایین هم میگرفت بازم منو نمیدید
الیسا:چرا؟چرا انقدر به یه دختر قاتل اهمیت میدی رومئو؟میخوای برای همیشه روباه اون باشی؟
ویه لبخند زد
الیسا:من بهتر میتونم از روباها مراقبت کنما
ودوباره یه خنده ملوس (به نظر خودش)کرد
رومئو:وقت ندارم به چرت وپرتای تو گوش بدم...ژولیت کجاست؟
الیسا:میدونی کنجکاو شدم ببینم اون برای تو چیه؟
رومئو:تو فکر کن یه عشق
قلبم ایستاد...وبعد با سرعت بیشتر زد...از پشت دستام رو تکون میدادم پوست دستم میسوخت ولی باید دستام رو باز میکردم
یه چیز تیزی رو پشت ستون حس کردم احتمالا یه میله فولادی از ستون زده بود بیرون شروع کردم به کشیدن دستم به میله
الیسا:عشق؟...هه...حسودی میکنم
رومئو:هه...بایدم حسودی کنی...من اونو میپرستم مثل خدا
romangram.com | @romangram_com