#روباه_سفید_پارت_176


الیسا:نکنه...نکنه عاشقش شدی؟...

ودوباره شروع کرد به بلند بلند خندیدن

الیسا:تو؟عشق؟تو یه قاتلی یادت رفته؟...تو از سنگی...تو کسی بودی که همه ازش میترسیدن...حالا عاشق شدی؟

وبازم خندید وخندید وقهقهه های وحشت ناک سر داد

_تو یه عوضی...

با تو گوشی که از طرفش خوردم ساکت شدم از تو جیب لباسش یه چسب مایه در اورد

الیسا:به عشقت گفتم بیاد اینجا تا باهش راجب خودمون حرف بزنم...اون تو راهه ولی تو باید دختر خوبی باشی وصدات در نیاد

چونم رو گرفت تو دستش لبامو بردم داخل تکون میخوردم اون چسب رو کشید رو لبم واروم فوت کرد مدام تکون میخوردم بعد با خشونت چونم رو ول کرد نمیتوستم دهنمو باز کنم چسبش خیلی قوی بود احساس میکردم پوست بالایی لبم داره کنده میشه

الیسا با لبخند از در رفت بیرون وچراغم خاموش کرد سرم افتاد پایین ...شاید الیسا حق داشت...شاید عشق من الکیه...البته که هست مگه میشه اون یکی مثل منو دوست داشته باشه...هه یه قاتل...من جلوی خود رومئو ادم کشتم...ولی...ولی یه حسی بهم از درون میگفت...ژولیت پس گل سر چی؟پس موقع هایی که روی تو غیرت نشون میداد چی؟موقعی که بهم به زور صبحونه میداد...نکنه...نکنه سرنوشت ما هم مثل رومئو وژولیت داستان شکسپیر بشه؟ وای اگه بشه...من حاظرم خودم بمیرم ولی حتی خراشی روی بدن رومئو نیفته...

..............

نمیدونم چقدر وقت گذشته بود که صدای در از بالا امد ویه نور از بالا خورد بهم سرم رو گرفتم بالا تازه شبکه فلزی روی سقف رو دیدم انگار توانباری پارکینگ بودم...بالای سرم پارکینگ بالا بود صدای الیسا امد

الیسا:اوه رومئو خیلی وقته ندیدمت عزیزم


romangram.com | @romangram_com