#روباه_سفید_پارت_175
_خیلی وقته ندیدمت شب...
صداش یه لرزه به تنم انداخت...
_الیسا...
اون امد جلو چراغ زیر زمین رو روشن کرد همونجوری بود عوض نشده بود با یه لبخند مزخرف بهم نگاه میکرد
الیسا:فکر میکردم مردی...ولی نگو که مثل موش خودتو قایم کردی ودوباره برگشتی پیش روباهت
_تو از کجا...
الیسا:از کجا میدونم روباهه؟
بهش با نفرت نگاه کردم
الیسا:من برام اهمیت نداره که چیزی که تو بدن اون پسره چقدر ارزش مادی داره بلکه...من خودشو میخوام...من اون روباهو میخوام من دوستش دارم باور کن
جمله اخرش رو به طرز مسخره ای گفت
_هه دوست داشتن....چنین کلمه ای توی تو پیدا نمیشه
الیسا:توی تو چی؟میشه؟
وبلند بلند شروع کرد به خندیدن
romangram.com | @romangram_com