#روباه_سفید_پارت_174
_و اون گیره سر...مال اونه مگه نه؟
رومئو:من نمیدونم راجب چی حرف میزنی؟این دخترم که راجبش حرف میزنی نمیشناسم...کی بهت همچین چیز بی ربطی رو گفته نکنه کانامه گفته هان؟
_...
رومئو:چه مسخره...بهرحال تو دوست نداری چیز دیگه ای سوار بشی؟
عصبانی از رو صندلی بلند شدم وروبه روش ایستادم تعجب کرده بود
_اگه نمیخوای بهم بگی نگو من مجبورت نکردم!!!!
رومئو:ولی...
_دروغ هه...نفرت انگیزه!!!دروغگوی خوبی شدی رومئو
وبا سرعت از اونجا دور شدم با دو وسرعت هرچه تمام تر اشکم راه افتاده بود...واقعا من عاشق شدم؟کی؟من؟کسی که از سنگ بود؟...اه مهم نیست...چرا حالا که یکی دیگه رو دوست داره بهم نگفت چرا باید قایمش کنه؟
عصبانی وبا قدم های بلند راه میرفتم که پام گیر کرد به سنگ افتادم زمین...رو زانوم نشستم کسی اونجا نبود اطرافم کلی درخت بود موهام باز شد افتاد دورم صدای برخورد یه چیز فلزی رو شنیدم کلمو چرخوندم به راست...از چیزی که میدیدم داشتم شاخ در میاوردم این همون گل سری بود که امروز تو اتاق رومئو دیدم...اون توی موهای من بود برش داشتم...گلش واقعا خوشکل بود...به حماقت خودم یه لبخند زدم بلند شدم وخواستم برگردم وبرم پیشش ولی برگشتنم مساوی بود با برخورد یه چیز محکم تو سرم ویه درد گرم وبی هوشی...
................
چشمامو باز کردم صدای چیک چیک اب می امد سرم گیج میرفت خواستم تکون بخورم ولی...گیر کرده بودم دستام بسته بودن یه نگاهی به اطراف انداختم سردم بود تو یه جای تاریک بودم گرمی یه چیزو از بالای سرم حس میکردم حتی قدرت نداشتم فکر کنم...یکم که گذشت به تاریکی عادت کردم به یه ستون بسته شده بودم طناب پلاستیکی مچ دستم رو میسوزوند یکدفعه در روبه روم باز شد نور خورد تو صورتم
romangram.com | @romangram_com