#روباه_سفید_پارت_153

از چادر زدم بیرون داشت سمت همون سمتی که اخرین بار دیدم دوید میرفتم که یکی دستشو گذاشت رو شونم با ترس برگشتم

کانامه:کجا؟

با پام محکم زدم رو پاش

کانامه:چرا میزنی؟

_ترسوندیم...میرم دنبال رومئو

کانامه:منم میام تنها نرو

دنبالم امد رسیدیم به یه غاری از بس راه رفته بودم تلو تلو میخوردم صدای داد وبیداد از توی غار می امد رفتیم نزدیک غار اون خودش بود رومئو...کسی دیگه ای نبود پس چرا هوار میزد...داشت با خودش حرف میزد او غاز یه چیز بزرگ مثل یه صدف بزرگ ساختگی بود که یکمم خراب شده بود معلوم بود برای جشن های ساحلی ازش استفاده میکردن...پریدم تو غار

_رومئو ...

با وحشت برگشت سمتم

_اوه خدارو شک...

هنوز حرفمو نزده بودم که اون پرید تو صدف ودرشو بست...

_ام...چی؟

رفتم سمت اون صدف ومحکم یکی زدم روش

romangram.com | @romangram_com