#روباه_سفید_پارت_137

برگشتم سمت الکس:چطوری تو؟

الکس:خ...خوبم

_الان داری فکر میکنی من برای ازدواج با خواهرم میکشمت یا نه ؟درسته؟

الکس:اره راستش

_خب بهت اطمینان میدم نمیکشتم...البته تا وقتی دست از پا خطا نکنی

برگشتم سمت رومئو اتیشی به کانامه نگاه میکرد کانامه هم بیخیال به ما نگاه میکرد...ظهر اون روز غذا که ما درست کرده بودیم وخوب شده بود رو مثل یه خانواده خوب دوباره...دور هم خوردیم...بعدش کانامه رفت وهمه رفتن بخوابن منو نانا تو هال نشسته بودیم تلوزیون میدیدیم وباهام صحبت میکردیم

نانا:خب پس تو و رومئو دیگه اره؟

_چی؟از چی حرف میزنی؟

نانا:من میدونم یه چیزای بینتونه از نگاهات هم پای ناهار فهمیدم

_اشتباه فهمیدی همچین چیزی نیست...ما باهم نیستیم

نانا:از کجا مطمئنی شما تا حالا باهم سر قرار رفتید؟

_خب...نه؟

نانا:خب چرا امتحان نمیکنی؟

romangram.com | @romangram_com