#روباه_سفید_پارت_115
رومئو:تو...تو از کجا...
_بریم خونه
ومچ دستشو گرفتم وکشیدم...اون روز بی خیال خرید شدم وبا رومئو برگشتم خونه هالی هنوز خوابی بود افتاب داشت غروب میکرد رومئو رو بردم تو اتاقش کتش رو از تنش در اوردم وخوابوندمش تو رخت خوابش رو پیشونیش عرق نشسته بود تبش زیاد بود رفتم وبا یه حوله وتشت اب برگشتم همونجا لباس اضافه هامو در اوردم استین لباسامو زدم بالا حوله رو خیس کردم وابشو گرفتم اروم رو پیشونیش میکشیدم...نفس عمیق میکشی انگار اکسیژن میخواست بلند شدم ویکی از پنجره هارو باز کردم حوله رو تا گردنش میکشیدم...اینطوری فایده نداشت اون دارو احتیاج داشت خواستم بلند شم برم دارو بگیرم که دستشو از زیر پتو در اورد واستین لباسمو گرفت
رومئو:نرو...
چشماش خمار بود به سختی نفس میکشید
_تو دارو میخوای
رومئو:نه نرو...اگه بری دیگه برنمیگردی...
_برمیگردم تو داری هذیون میگی
رومئو:نه...نرو...
هرکاری میکردم دستم رو ول نمیکرد
_باشه باشه نمیرم
مچ دستشو گرفتم و اوردم پایین دوباره نشستم وکارامو تکرار کردم هالی امد تو اتاق
_تو شام بخور فردا مدرسه داری
romangram.com | @romangram_com