#روباه_سفید_پارت_111
_واو اینجا خیلی قشنگه
هالی:اره حالا بیا صبحونه بخوریم
_رومئوکجاست؟
هالی:سرکار
بلند شدم ودستو صورتم رو شستم ورفتم پشت میز نشستم وشروع کردم به صبحونه خوردن هالی رفت مدرسه منم بلند شدم ومیزو جمع کردم دیروز از لجم اتاق رومئو رو تمیز نکردم ولی خب بخاطر دیروز باید یه کاری براش میکردم واسه همین بلند شدم ورفتم تو اتاقش
........
تمیز کردن اتاقش کاری نداشت از بیقه اتاقای تو خونه بزرگتر بود ولی مثل اینکه خودش تمیز نگش میداره به یه کمد اونجا تکیه دادم همونم موقع یه چی خورد تو سرم
_اخ
رو زمینو نگاه کردم یه کتاب قدیمی بود دولا شدم وبرش داشتم یه جلد قهوه ای داشت وچند تا تیکه های کاغذ ازش امده بود بیرون کتابو همراه خودم اوردم بیرون ورفتم سمت محوطه پشت یه درخت نشستم وشروع کردم به برگ زدن کتاب گهنه صفحه اولش اسمش منو خیلی بیشتر مشتاق کرد که ببینم داستانش چیه اسم کتاب بود...بوسه روباه سفید...شروع کردم به خوندن کتاب...اینجور که معلوم بود کتاب افسانه ایه...داستان از یه روباه به اسم توم بود وافسانش اینجوری بود که یه روباه از طرف خدا برای حفاظت از زمین وانجام کار های خوب فرستاده میشه تو یه زمین دور از محل زندگی انسان ها واگه کسی اون روباه رو ببوسه باهاش مانوس میشه به طوری که هر چی بگه اون روباه انجام میده...
_واو...حالا میفهمم چرا اون اسم خودشو گذاشته توم...اون فکر میکنه فرستاده خداست...داره بازی میکنه...
یه لبخند خبیث زدم
_خب پس منم وارد بازی میشم
کتابو برگردوندم سر جاش ودوباره رفتم تو محوطه وزیر همون درخت نشستم گردنم درد گرفته بود واسه همین رو زمین دراز کشیدم ابرا اروم حرکت میکردن ولی اگه دقت میکردی حرکتشون رو میدیدی نمیدونم چم شد یکدفعه چشمام بسته شدن
romangram.com | @romangram_com