#رخصت_پارت_89

و سمت اتاق حراست رفتیم

من:ای بر پدر پدرت مهناز ای درد و بلام تو پرده ی حلزونی گوشت مهناز

ای حلوای منو بخوری مهناز

_بسه تو هم سوار قاطر بابات شدی یه کله میری …شرطه همینه که هست

_من به قبر اقای اقاجونم بخندم با یاغی هایی مثل شما شرط ببندم

_فعلا برو کِل بکش که داره گشنمون میشه

_بسه ببند اون بی صاحابو

من تا حالا اینطوری تو امپاس نمونده بودم که به لطف مهناز ناجنس اینم دیدم

من:برم؟

مهناز :نه وایسا تا زیر پامون علف سبز بشع کمکی به طبیعت کرده باشیم د برو دیگه

نگامو به اسمون دوختمو گفتم خودت هوامو داشته باش

در زدم صدای حسین اومد

_بفرمایین

عرق از سر وصورتم میریخت درو بازکردم

جفتشون سرجاشون نشسته بودن

حسین نگام کرد وگفت امری باشه خانم نیازی

انگشتمو عین بچه مدرسه ای ها بالا گرفتمو گفتم اقا اجازه

پوزخند روی لب حسین نشست درعوض سورنا باتعجب نگام میکرد که ببینه قصدم چیه

دستمو رو دهنم گذاشتم و کِل کشیدمو فوری زدم بیرون از اتاق باحال بودا دیدن قیافه های هاج و اجشون می ارزید به این کار تو سالن چهار تایی داشتیم میدوییدیم بیرون که صدا ناجور و خفنه سورنا صدازد خانم نیازی

سرجامون میخ شدیم عین بید داشتم میلرزیدم انگشت اشارمو رو به مهناز گرفتمو گفتم

من باباتو درمیااااارم مهناز

مهنازهم حالش خوش تر از من نبود :حالا عشقم به خودت مسلط باش چیزی نیس که

من:لال شو دیگه ماست مالیش نکن

حداقل خیالم راحته پول یامفت واسه تو ندادم

_اره حیف شد

صدای قدمای سورنا نزدیک تر شد ویه اخم غلیظ

وسط پیشونیش من گرخیده و بقیه لال

سورنا:خانم نیازی امیدوارم توجیح خوبی برای اینکار داشته باشین

اب دهنمو قورت دادمو زیر لب گفتم خدایا خودت رحم کن

بفرمایین دفتر ….

romangram.com | @romangram_com