#رخصت_پارت_88
من ….نیم منم نیستم ماهور راست میگه
لبخندی رو لبم اومد
این دختر باتموم دخترا فرق میکرد …..
همراه مهناز و لیلاو سارا کتابخونه بودیم
و دور یه میز چهار نفره نشسته بودیم تو اون وقت صبح اکثرا بچه ها کلاس بودن
وماهم تو کارمون شدیدا حرفه ای بودیم طوری که کسی نفهمه بازی میکردم
خودکارو واسه سومین بار چرخوندیم
و سرش به من افتاد وتهش به مهناز
مهناز موذیانه خندیدو گفت
_جرعت یاحقیقت ؟
تکیمو به صندلی دادمو گفتم
_بزن جرعت …
شیطون شد وگفت باشه
_اوووومممم اها
کله هاتونو بیارین جلو تا بگم
سرامونو بردیم نزدیک که گفت
_باید بری دم در حراست در بزنی وارد شی بگی اقااجازه
بعد کل بکشی و فرار کنی
کفری شدم سرش داد کشیدمو رو میزکوبیدمو گفتم
_د آخه الاغ این چه شاسگول بازییه دیگه
همه نگاه ها برگشت طرفم اخم کردمو سرمو پایین انداختم و اروم گفتم
_مهناز یه درصد فک کن از در اینجا که رفتی بیرون شَل وپَلِت نکرده باشم
_گلم به اعصابت مسلط باش
فکر چهارتا پیتزا با مختلفات از پیتزا مخلوط….
_خفع شو مفت خورالدوله دنبال خر مُرده میگردی که پالونشو بِکِشی
سارا:دبه نکن دیگه ماهور شرطو ببازی ناهار باخودته
از جا بلند شدمو از زیر میز لگدی به ساق پای مهناز زدم
وباحرص گفتم _سگ خور گم شین بیاین
و چهار تایی وارد سالن شدیم
romangram.com | @romangram_com